برای فرزاد کمانگر و همه معلمان در راه اموزش انسانیت

برای فرزاد کمانگر و همه معلمان در راه اموزش انسانیت

جستجوی این وبلاگ

۵.۱۲.۸۹

خامنه ای در آینه

نشسته بودم وسایتهای مختلف را همراه با عکسها وفیلمهای کوتاهی که بر آنها نقش بسته بود را نگاه میکردم،چهرۀ خمینی را دیدم،راستی چه قیافۀ عبوس وچشمان پر از کینه ای دارد،اینکه میگویم "دارد"،چون هنوز هم هست ودارد در همه جا خون می ریزد.راستی چرا آن موقع این چشمان پر از کینۀ او را نمی دیدیم ؟
چرا او را در ماه بردیم و از او امام ساختیم ؟
تنها پاسخی که به ذهنم میرسد،اینست که اینقدر فقط به سرنگونی شاه غرقه بودیم (غرقه در کینه) که فکر نکردیم ،خوب این خمینی که میخواهد بیاید کیست وچه برنامه ای دارد. هرکسی هم که کوچکترین انتقاد ویا سئوالی راجع به او می کرد،فوری مارک مزدور وطرفدار شاه یا "ساواکی است" را به او میچسباندیم ومهلت حرف زدن را از او می گرفتیم.بیاد می آورم که دبیری کمونیست(به زبان آن موقع کافر فاسد) در دبیرستان داشتیم که یکی دو سئوال راجع به خمینی در ذهنمان ایجاد کرد،فوری چند هوادار سفت وسخت خمینی که بعدها زندانبان وبسیجی و شکنجه گر و امثال اینها شدند،با شعار مرگ بر ساواکی،کلاس را بهم ریختند ومهلت حرف زدن را از او گرفتند.
بگذریم،
بله داشتم نگاه میکردم،به دریاچه ای که بخاطر بی برنامه گی این دشمنان ایران وایرانی روبه خشکی است،٣٣ پل اصفهان که دیگر در آ« آبی نمانده،وباز به چهره ها. چهرۀ منتظری را، یا همان کسی که به او" گربه نره" میگفتند را دیدم ،با همان صافی وبی غل وغشی روستائی دانا، خدا رحمتش کند چقدر از ما زندانی ها را، واز جمله خود مرا از جوخۀ اعدام "خمینی بیرحم "بیرون کشید .
به عکسی از فقر وبدبختی مردم که در آشغالهای بیرون شهر دنبال تکه نانی میگردند را دیدم،به فیلم کوتاه زن وشوهرمعتادی،که شوهر بیچاره با کمال بی میلی ودرد،همسر خویش را از درد اعتیاد وفقر به تن فروشی می سپرد.وسرانجام به فیلمی از خروش ملتی به فیلمی از که به هویت خویش برگشته وبر چهرۀ "خمینی " تف کرده، و عکسی از "خامنه ای که انگار در آینه نگاه می کند.آن فیلمها واین عکس انگیزه ای شد تا چند جملۀ آهنگین زیر را
بنویسم،نه بسرایم،چون ادّعای شاعری ندارم .
خامنه ای در آینه
نگاهم کن چه من پیروذلیلم
کنون در بند یک مّلت اسیرم
شدم من نایب جهل وجنایت
جنایتکارتر از تو من ندیدم
به دادم من چو فتوای تجاوز
حرامی زاده تر از تو ندیدم
زدم فتوای شلاّق وشقاوت
در این قرن ١و٢٠من شدم سر
زتو افسرتر از من خود ندیدم
نشاندم تخم کین و نفرت و جهل
برای طول عمرت به ندیدم
شدم آن "نازی" صد بی پدر را
که "احمد" را به از او من ندیدم
نگاهم کن پدرسگ!بی مرّوت
زتو من بیشرفتر سر ندیدم
مبارک بن علی، قذّاف فراری
زتو من بی حیاتر کس ندیدم
اتم را من شناسم نی انیشتین
زتو صد کاشفی مهتر ندیدم
جهان را میشود یکسر فنا کرد
"فناکاری" زتو برتر ندیدم
بکشتی بس جوان وپیر و کودک

وزین بهتر به باغت من ندیدم
١٢٠بس هزاران، دار و زندان
چه یوسفها به غربت خاک کنعان
چه مادرهای پیری را توکشتی
نگاهم کن! چه پیر وپست وزشتی!
تو خواندی آیه های قتل وکشتار
کشاندی آتشی بر ملّتی زار
"ندا" را "تیر تو "از مادرش برد
چه گلهائی که ازظلم تو پژمرد
نگاهم کن! پدرسگ بی مرّوت
ندای ظلمت وپستی و نکبت !
تو کردی دخت ایران را روانه
به فحشاخانه های صد شبانه
روانه بس تو کردی دخت ایران
به سوی آن عربهای هوسران
امیران خلیج را"جاکشی" تو
به هرجا "جاکشی" تو ناکسی تو
تو بودی بانی هر ترس وحشت
ز لبنان و غزه تا ماه نخشب
جوانان وطن معتاد کردی
ارازل را تو برسر تاج کردی
بخشکاندی تو جنگلهای ایران
زهامون آب را، جه در صفاهان
چه عضوهایی به فرمانم بشد قطع
شدم من ناشر فی القتل فی القتل
چنان فقر دامنی ملّت فتاده
که اعضای بدن را حرج داده
چه زنهائی که از فقروفلاکت
به دست شوی خود تن را به نکبت
کشاندم ملّتی را تا بدانجا
که را ه خودکشی را یکّۀ راه
ترور کردم به خارج بس چه بسیار
فتاده در گلستانی چو کفتار
خدا را بیضۀ" آنجام" کردم
پیامبر را به زیر پام کردم
شدم من سر میان "مستبدین"
به "آنجایم" چه آمد بر سر دین
امام بی شرف ما را رها کرد
که این جهل وجنایت او به پا کرد
نگاهم کن تو ای جهل زمانه
کنون آن ظلمها کرده کمانه
شب وروز م سبه چون شام تار است
فلک را دست دیگر در بکار است
کنون کردند عزم جان و هستیم
زنند فریاد ما دیکتاتور هستیم
زنند فریاد مبارک بی علی را
رسیده نوبت تو سید علی را
بزودی بایدم عزم سفر کرد
امام گور به گوری را خبر کرد
نگاهم کن تو ای پیر قرمساق
چکد خون ازسرم ورویم به این خاک
م – ت اخلاقی
٣ اسفند ١٣٨٩

ارسال از پژواک ایران

هیچ نظری موجود نیست: