پیش گفتار
یادم هست در مصاحبه ای با آقای مُهری از "رادیو صدای ایران" به این نکته توجه دادم که :
" چارچوب نظرات هرکسی همانا ناآگاهی های وی است". این برداشت نه تنها تاریخی – فرهنگی که مولانا جلال الدین رومی، معروف به "مولوی" نیز به گونهء زیبائی آن را بیان میکند. این فیلسوف و عارف بزرگ ایرانی دورهء قرون وسطی میسراید :
کی به بینی سرخ و سبز و بور را
تا نه بینی پیش از آن تو نور را
این بیت واقعأ پر معناست. زیرا دیدن نور، در اینجا یعنی آنچه که قابل رؤیت است و مولوی آنها را با نامشان بیان میکند تنها هنگامی ممکن میشود که دیدگان آدمی نسبت به بخش بزرگی از این پدیده حساس نباشد. تصور این که چشم انسان بتواند همهء رنگها را (چه قابل دیدن و چه غیرقابل دیدن) به بیند بسیار غم انگیز است زیرا این وضعیت به معنی نابینائی آدمی است. مطلبی که خردمندانه چندین قرن پس از مولوی بوسیلهء فیلسوف قرن بیستم "ادموند هوسرل" استاد "مارتین هایدگر" به شکل دیگری عنوان میشود که از حوصلهء این مقاله خارج است.
درست از این دریچه نیز میل دارم به مقالهء آقای "محمود امید سالار " تحت عنوان " اسلام، و روشنفکران عامی" درمجلهء ایران شناسی(سال 22، شماره 2) به مدیریت "جلال متینی" بنگرم. اما باید به پذیرم که با تعاریف ایشان دراین نوشتار خود منهم در زمرهء " روشنفکران عامی " هستم. زیرا به هرحال از ادب و شعر فارسی و شاید تاریخ تنها در حد دبستان و دبیرستان سواد دارم.
با اینهمه، زمانی که من به دبستان پا گذاشتم هنوز مدارس مختلط و تازه کاررضاشاهی پابرجا بودند و با فرهنگ و ادب و تاریخ ایران، تا آنجا که میسرمیشد، بطور شایسته ای برخورد می نمودند. به ویژه که پس از قرنها دیگر از مکتب خانه ها و به فلک بستن ها و تربیت زورکی اسلامی خبری نبود. درست همین جا بود که من نیز با شعرا و ادبای قدیم ایران آشنا شدم. آنچه که آموختم، صرفنظر از ادبیات و شعر و هنر این نامداران ایرانی، اثر کسانی چون پور داود، جمالزاده، هجازی، صاق هدایت، پروین اعتصامی، بهار، پرویز خانلری و ....، آنهم از زبان آموزگاران و دبیرانی که نه تنها به کار خود عشق میورزیدند بلکه با همین ادبیات عصر کنونی نیز آشنائی کامل داشتند. از این اثرها معلومم شد که باید ایرانی بودن را در فرهنگ و ادب این سرزمین که به هرحال در زبان فارسی خلاصه میشود، فهمید و رواج داد. به ویژه خصلتهای ایرانی نه نژادپرستی و والا قومی که جوانمردی، بلند نظری، مهربانی، ادب ، عدالت خواهی و دوراندیشی است. وگرنه هرگز امپراطوری بزرگی چون هخامنشی و منشور حقوق بشر کوروش بوجود نمیآمد که امروز از آن در همهء عالم سخن میرود. این فهم ولی فهم عامیانه ایست که بدون قیمومیت بوجود آمده است.
متآسفانه نوشتار"امید سالار" چنان است که همین فهم ناقص عمومی را نیز از ما میگیرد و ایرانیان را با جادوی تحریف حقایق، دوباره به قفس وابستگیها و قیود 1400 ساله ایکه خودشان مقصرآنند به اسارت مادر فولاد زره می افکند و نفسشان را میگیرد تا دیگر هوس خردگرائی نکنند و به یاد هندوستان نیافتند. بیائیم باهم ریشه های این تحریف را بررسی کنیم.
از واقعیت تا تحریف یا بازی با کلمات
نخستین نظر" امید سالار " در ص. 219 ایرانشناسی(نسخهء ذکرشده در بالا) در بارهء زبان و خط عربی است که به باور ایشان : " لاطائلات نوشته های اینترنتی (متأسفانه بدون ذکرمأخذ) ، با " عقل سلیم" نیز جور در نمیآید.
صرفنظر از موضوع "عقل سلیم " که خودش امروز سخت مورد پرسش است، واقعیت این است که تنها یک نوشتهء بسیارابتدائی به سال 328 ﭙم (پس از میلاد) در روی سنگ گوری در سوریه پیدا شده که آن را طلیعهء خط عربی میشمارند. همینطور از سال 600 پم ببعد یک نوع زبان عربی ابتدائی با دو لهجهء شرقی و غربی مشاهده میشود که دهان به دهان می چرخیده و ساخته های شعری هم داشته است. به نظر میآید که وحی الهی پیغمبراسلام نیز بعده ها به این خط به تحریر درآمده باشد. اما در متون باز یافته این کتاب، که به آن روزگاربرمیگردد، اصلأ چیزی مانند زیر، زبر، بالا و پائین و نظایراینها دیده نمیشود ، . بنابراین به احتمال زیاد این کتاب مقدس خودش اولین اثرمستند دربارهء وجود خط عربی، آنهم به سبک ابتدائی، میباشد که جهان مفتخر به داشتن آنست. دربرابراین حقایق، زبان پهلوی لااقل در 1400 سال پیش، زبان تمدن و فرهنگی بسیاربزرگ بوده است. زبانی که زبان کشوری و لشگری است. ولی این تفاوت میان زبان پهلوی و عربی تنها بیان کنندهء یک جهت است، جهتی که بسوی تعالی و پیشرفت و نه بهتری و برتری فرهنگی است. اساسأ هیچ فرهنگی نمیتواند خصلت بد یا خوب، برتر و یا کهتر داشته باشد. بعلاوه در فرهنگ کهن ایران که مزین به منشور حقوق بشر کورش است نژادپرستی جائی ندارد.
از این رو اگر آقای "امید سالار" از نژاد سامی در برابر نژاد آریائی سخن میراند وارد مقولهء اونتولوژی میشود که با مقولهء نژادپرستی مرزی آبکی دارد. به این دلیل او وقتی در شرح بزرگی نژاد سامی قلم فرسائی میکند باید به پذیرد که به گرداب نژادپرستی خودش و نه ایرانیان فرو افتاده است. هیج ملتی را کسی امروز به نام نژادش نمی شناسد و نمیخواند. بلکه ملاک کار در واقع همانا زبانی است که با آن سخن گفته میشود و مورد استفادهء همه قرار میگیرد. از این رو بعضی از کشورهای چند زبانهء امروزی مواجه با گرفتاریند. لذا بزرگان قدیم ایرانی، چون فردوسی، به این سبب آبروی فرهنگی کشورند که با کوشش خود زبان تاریخی کشور و با آن تمدن و فرهنگ ایران را زنده ساخته اند. وگرنه امروز ایران نیز مملکتی عربی میبود. به این دلیل باید پذیرفت که کشور ایران نمیتواند کشوری اسلامی باشد. زیرا دین تنها بخش کوچکی از فرهنگ یک کشور و نه همهء آن است. کشورهای اروپائی و یا امریکائی، چین و روسیه با همهء ادیان مختلفی که در میان خود دارند نام دین را یدک نمیکشند. بعلاوه غرور ملی به معنی نژادپرستی نیست بلکه ضرورت دفاع از فرهنگ و تمدن یک ملت است.
تعجب آنجاست که ایشان وجود کلماتی چون : کتاب، سطر، لوح و قلم در متون قرآن را، که روزگاری علامت اندیشه وری بوده، دلیل بر وجود جامعه ایکه با کتابت آشنائی داشته میپندارد.
نخست اینکه بسیار ابلهانه است اگر کسی فکر بکند جنبش اسلامی درحجاز دارای متفکرین و اهل علم و قلم نبوده است. به ویژه اگر بدانیم که حجاز حلقهء تجارت میان دمشق، مرکز تمدن و فرهنگ بیزانس از یک سو و مدائن مرکز تمدن و فرهنگ ایران ساسانی از سوی دیگر درآن روزگاراست. کسانیکه دراین رفت و آمد شرکت داشته اند همیشه از مصاحبت ثروتمندان این مناطق نیز بهره می بردند که غالبأ خانهء آنها پراز شعرا و ادبا و نویسندگان بوده است.
دوّم اینکه اگر ما امروز در زبان فارسی از تشعشعات اتمی سخن میگوئیم و مینویسیم، این کار را نمی توان به این معنی تلقی کرد که با محتوای آنها نیز آشنا هستیم و یا مخترع آنها بوده ایم و یا این کلام جزو فرهنگ ماست؟
از این موضوع که بگذریم آقای " امید سالار" دشواری فرهنگی را با دشواری نژادی عوضی گرفته اند. این اشتباه از متن مقالهء ایشان در صفحهء 220 همین مجله بخوبی هویداست: " هیچ تنابدهء اهل خاور میانه اعم از ایرانی و یا عرب از تژاد خالص نیست. خاورمیانه ازقدیم سرزمین امپراطوریهای بزرگی بوده است ....... که اقوام و تیره های گوناگون مردمی را که دارای فرهنگها و نژادهای مختلفی هستند تحت پوشش یک ساختار واحد سیاسی قرار میدهد و شرایط امتزاج و درهم آمیختگی این اقوام را فراهم می آورد ........ آیا سید احمد کسروی که عرب ستیزی و فارسی ستائیش معروف خاص و عام است میتوانست ادعا کند که آریائی خالص است".
خوب مسئلهء امتزاج اقوام یا جامعهء چند فرهنگی چیز تازه ای نیست. امروز هم در غالب کشورهای اروپائی این خود یک گرفتاری بزرگ محسوب میشود زیرا چنین مردمی دور خود حصار فرهنگی میکشند و سعی می نمایند از فرهنگ خود پاسداری کنند. اما به مرور و طی قرنها با همهء مرزبندیهای دینی و سنتی، نمیتوان جلوی خویشاوندی را گرفت. به این دلیل به درستی گفته شده است که هیچکس مدعی داشتن ریشه های نژادی خالص و پاک نمی تواند باشد. اتفاقأ چه خوب است که اینطور هم هست. اما موضوع این جاست که به شهادت تاریخ اقوامی که به تمدن و فرهنگ ایران وارد شده اند نه تنها مجذوب آن بلکه مضافأ به دفاع از آن نیز برخاسته اند. با این حال باید تصدیق کرد که این گونه استدلال قوت علمی ندارد. بلکه قوت علمی را باید امروز از مغز شناسی گرفت که دوست ایرانی ما از آن بی اطلاع است. پژوهشهای روی مغز انسان معلوم میکنند که 50 درصد از تشخص انسان ریشهء ژنتیکی دارد. حتی اگر پدر و یا مادری استعداد علمی، فنی و یا هنری پیدا بکند، آن را بطور ژنتیک به کودکانش نیز منتقل میسازد . درست این راز طبیعت، در تکوین و توسعهء فرهنگی انسان بسیار اساسی بوده است. وگرنه هرگز ممکن نمیشد که بشر بتواند در فاصلهء کوتاه صد هزار ساله به چنین قلهء دانائی برسد.
از این رو، آری ! بسیاری از همین سید ها و یا اقوام دیگری که در کشورایران قرنهاست زندگی میکنند از دید فرهنگی مسلمأ ایرانی و به آن نیز مفتخرند. آشکار است که هر قانونی استثناء هم دارد.
اما در ادامهء مطالعهء مقاله " امید سالار " به مطالب دیگری برخورد میکنیم که موضوع را بکلی جلوهء دیگری میدهد. او در ص. 221 دو ادعای جالب به شرح زیر میکند :
1- اخیرآ دامنهء سامی ستیزی برخی ایرانیان به اسلام ستیزی کشیده است.
2 - اسلام یک زیربنای اعتقادی دارد که عبارت است از" قرآن و حدیث وآنچه که به شریعت اسلام مربوط میشود"، و یک روبنای عظیمی که "زادهء فرهنگی است که در اصطلاح موّرخان به آن تمدن اسلامی گویند". این روبنای با شکوه با سیر تکامل علم و فلسفه و ادب و هنر درتمدن اسلام مرتبط است.
صرفنظر از واژهء بی معنی " تمدن اسلامی" که مصادرهء علم و فلسفه ایران، بیزانس، شمال افریقا و اسپانیاست ، اجازه بدهید نخست ادعای (2) را بازکنیم. گرفتن زیربنا و روبنا از مارکس اشکالی ندارد مشروط براینکه انسان معنی آنها را نیز درک کرده باشد. این دومفهوم فقط باهم و در رابطه بایکدیگر میتوانند شناختی دیالتیکی را بیان بدارند. شناختی که تحرک و دگرگونی دائمی موجود در هر شئی ای را درخود منظور میسازد. به این جهت از دید مارکس، زیربنای جامعه همانا ساختار اقتصادی و روبنای آن مجموعهء همهء تشکیلات و سازمانهای سیاسی، حقوقی، اخلاقی وجهان بینی های متناسبش میباشد. این زیربنا و روبنا مدام برهم اثر میگذارند و یک دیگر را دگرگون میکنند.
اکنون با این توضیح مختصرمعلوم میشود که موضوع را " امید سالار" نفهمیده است زیرا روبنای ایشان هرگز قادر نیست بر زیربنای خود اثر بگذارد تا خلاقیت آفرین بشود.
برگردیم به ادعای یکم ایشان که براستی معرف بی حوصلگی، شلختگی و ناآگاهی نویسنده از تاریخ اسلام میباشد.
آخر دشواریهای زندگی مردم، به ویژه انتقادات متفکرین دیروزی و امروزی که نمیتواند فقط بدور محور سامی ستیزی و اسلام ستیزی به چرخد. آنهم پیش داوری که بصورت یک تهمت و افترا خونها جاری ساخته و خانه ها خراب کرده است. چوب تکفیر شده است. به بینید بر سر ناصر خسرو چه آورده اند. با رازی در شهر ری چه کرده اند. با شعرا و ادبای ایرانی همین دستاربندان چه رفتاری داشته اند. آوردن اسامی همهء مظلومین و معدومین این جنایات و بدرفتاریها در حوصلهء این مقاله نیست. اما همه باید بدانند که این کارها با شمشیر تهمت سامی ستیزی و دین ستیزی صورت گرفته است. خیر! موضوع برسر خردگرائی و پرهیز از خودسری و خرافات دور میزند که پس از وفات پیغمبر اسلام بلافاصله مطرح شده است و نقطهء اوج آن، کوششهای روشنگرایانهء ناکام دوران معتزله است که چندین قرن پیش از دوران روشنگری درغرب اتفاق افتاده است وهمین دستاربندان بودند که جلوی این تعالی معنوی را بزور گرفتند و سد راه آن شدند. درحالیکه دوران روشنگری اروپا و به ویژه دوران "هجوم و تسخیر" آلمان با کمک ادبا و نویسندگان آلمانی که صدها هزار کتاب و مقاله درپشتیبانی این راه نوشتند به موفقیت انجامیده است.
در ایران چه درعهد مشروطیت، چه در زمان پهلویها و جنبش ملی کردن صنعت نفت و چه در دوران انقلاب 57 و چه امروز، غالب نویسندگان و شعرا و ادبای ایران حرکات مردم را با ایده ئولوژی و دین و رنگ سبز اسلامی ممزوج و نفسش را براستی گرفتند و بعد هم که به بیراهه رفت، فریاد" انقلاب را از ما دزدیدند" تا به آسمان هفتم سر دادند.
به نکتهء دیگری توجه کنیم. آقای "امید سالار" در چند جای مقالهء خود اشتباهات منطقی میکند :
الف – در ص. 223 مینویسد : " وضع دینی در ایران در زمان حملهء اعراب به صورتی بود که حتی اگر حملهء اعراب صورت نمی گرفت مردم به تدریج به مسیحیت و یا دیانت دیگری میگرویدند".
این نظر از دید منطق غلط است. معمولأ تنها عوام چنین استدلالی را میکنند که در واقع همان عقل سلیم ایشان میباشد.
ب - در ص. 234 : " ایرانیان دوران فردوسی هم مثل قاطبهء ایرانیان امروز میان دیانت و ملیتشان تناقض نمی دیدند".
انسان هنگامیکه این جملات را میخواند به آنچه میداند و حتی وجود خودش نیزمشکوک میشود. تو گوئی این دنیا و آنچه برما گذشته تنها یک خواب بوده است و حالا با این مقاله به عالم بیداری بازگشته ایم؟
سخنان " امید سالار" فقط تحریف تاریخ و جامعه شناسی نیست بلکه افزون براین نشانهء ناآگاهی از مفاهیم "دین"، "دیانت" وملیت است. چه ملیت واژه ای نو و دین و دیانت محتوائی تاریخی دارند. یعنی مضون آنها تحت تأثیر وقایع اجتماعی دگرگونی پیدا کرده است. در این محتوا یک دنیا جنگ و دعوا و خونریزی و اسارت و تخریب نهفته است. ادیب امروزی شایسته است به این مطالب توجه کند و آنها را بازتاب سازد. بعلاوه درایام قدیم بجای ملیت مفهوم تعلق قومی و نژادی بکار میرفته است. به هرحال فرق نمکند خواه قومیت و خواه ملیت، اینها تنها معنی اجتماعی ندارند بلکه خیلی بیشترازاین بارحقوقی و سیاسی با خود حمل میکنند. لذا مرتبط کردنش به دین و دیانت بدون شناخت این بار، غیرمنطقی است.
اتفاقأ بعد از سقوط ساسانیان، ایرانیان حدود 200 سال گیج گیجی میخوردند. گیجی از جنگ و تاراج، به یغما بردن خانه و کاشانه و زنان و فرزندان خود، گیجی از درماندگی خویش دربرابر خراب کردن آتشکده ها و آتش زدن مراکز علمی و کتابخانه های بزرگ مملکت بدست تازیان. این وضعیت براستی هویت فرهنگی آنها را بخطر انداخته بود. هویتی که میتواند به معنی قومیت آنها نیز بکار رود. لذا این حالت اگر تضاد میان قومیت و دین و دیانت نیست چه میتواند باشد؟ اما " امید سالار" به زیرکی عقربهء ساعت را به زمان فردوسی میچرخاند. معذالک این کار بیفایده است. چه درآن هنگام ایرانیان علاوه بر فائق شدن به بهت زدگی خویش اراده به بازگشت به تمدن و فرهنگ پیشین خویش نیز نموده بودند. آهنگ این اراده را ما در جنبشهائی می بینیم که از آنها طاهریان، صفاریان، سامانیان، آل زیار، آل بویه، غزنویان و سلجوقیان و خوارزمشاهیان بیرون آمده اند. بنابر این اولأ اگر از ملت ایران امروز سخن میرود این ملیت مدیون کوشش سرسختانهء این جنبشهاست. ثانیأ تازه، در همین وضعیت دیروزی، باز ما شاهد کور کردن رودکی و فراری دادن ناصر خسرو، به خواری انداختن ذکریای رازی، تکفیر ابن سینا و امثال اینها هم هستیم که بر یک دین و آئین دیگری مهر می ورزیدند. آیا این وقایع تضاد دین و دیانت با قومیت به معنی شهروندی نیست؟
امروز هم همین بساط است. تهران قبل از رضاشاه محله های یهودی و ارمنی داشت که دست دادن به آنها نجس است. همینطور هیچکس حق نداشت و هنوز هم حق ندارد بهائی باشد. وزارت و صدارت و وکالت تنها ازآن مسلمانان شیعه است. هیج قانونی نمیتواند وضع شود که با شریعت اسلام توافق نداشته باشد. تازه این تضادها پس از انقلاب اسلامی نیز بیشتر شده است. زیرا امروز تفتیش عقاید سیر استالینیستی و فاشیستی را می پیماید.
" امید سالار" در ص. 223 مینویسد "اگر در متن شاهنامه دقیق شوید می بینید که ابیات عرب ستیزانه حماسهء ملی ما به قبل از منبع منشوری است که بردوسی آن را به نظم درآورده است نه اینکه اختراع خودش باشد. لذا جزو اعتقادات خودش نیست"
این برداشت نشان میدهد که مدعی خودش هیچوقت کار تحقیقی و علمی نکرده است. دوست عزیز آیا شما محققی را دیده اید که روایاتی را بیآورد که مؤید نظرات خودش نباشد؟
همنطور در صفحه 234 " امید سالار" برای اینکه بگوید فردوسی نمیتوانسته از اتحاد دین و دولت ناراضی باشد(کنون زین سپس دور عمرّ بود / چو دین آورد تخت منبر بود) میگوید " اتحاد دین و دولت از قدیمیترین عقاید ایرانی است"
این یک نتیجه گیری بسیارغلطی است. زیرا دلایل باور به این اتحاد تنها در محتوای فرهنگی و جریان تاریخی یک قوم قرار دارد و هیج الزامی نیست که همین باور برای دین دیگری هم وجود داشته باشد و یا در دگرگونیهای تاریخی چنین اعتقادی حفظ شود. چنانچه در غرب ما شاهد چنین تحولی بوده ایم.
اما عنوان مقالهء " امید سالار"، "ایران، اسلام و روشنفکران عامی" بسیارغلط انداز است. زیرا نیمی از حرفهای ایشان بدور شیعه بودن فردوسی می چرخد که معلوم نیست چرا ایشان زورکی میخواهند از ده ها هزار شعر این شاعر که مانند "هومر" حماسه ساز ملی ایرانیان است با چند بیت و تفسیر های نادرست این هویت را نیز از ما بگیرند. حیف از این همه وقت که بیهوده صرف میشود و هرزه می چرخد.
نخست باید گفت که ما از ادبیات این هزار و پانصد سال اخیر و بجای مانده، هیچ شاعر و عارف ایرانی را نمی شناسیم که خواهان دینی انسانی و عقلانی نباشد، منبر و منبرداری را ناشایست نداند. به باباطاهر گوش کنیم:
ازآن عبادت بیزارم که مرا به عُجب آرد بندهء آن معصیتم که مرا به عذر آرد
بنابر این مسئلهء ضدیت با دین هیچگاه در میان شعرای ایران مطرح نبوده است. اگر هم سخنی در شب مستی زده میشده که چنین بوئی از آن برمیآمده(بایزید بسطامی، حافظ شیرازی) طرف درصبح بیداری فورأ آن را از ترس تکفیر اصلاح میکرده است.
دوم اینکه شاهد "امید سالار" کلماتی چون "علی" و "حیدر" است. مثلأ :
گرت زین بد آید گناه من است چنین است و این دین و راه من است
براین زادم و هم براین بگذرم چنان دان که خاک پی حیدرم
این بیت را درمقابل بیت دیگری از فردوسی میگذاریم :
همه مردمی باید آئین تو همه رادی و راستی دین تو
ملاحظه میشود که مسئله بسیارعمیق تر از این سطحی نگری هاست. دشواری در این است که ما چنان شیفتهء دین خود هستیم که به امر جنبش اسلامی در حجاز چه بهنگام حیات پیغمبر و چه پس از وفاتش به چشم عقل نمی نگریم. درعلل گوناگون پیروزی ایدهء اسلامی پژوهش نمی کنیم. مسئلهء جانشینی پیغمبر اسلام و تصمیم "صحیفه" و بزرگترین اشتباه ابوبکر که به خلاف این نظر رفیق راه خود عُمر را جانشین خود ساخت، توجه نمی کنیم. این وقایع همه چنان به ضدیت با عُمر(عُمر کشی) و دسته بندیهای سیاسی عمده ای انجامید که منجر به کشتار های وحشیانه در میان مسلمانان به ویژه در مکه و مدینه گردید. اتفاقاتی که بدور دو مقصود مختلف دور میزد :
- یکی اینکه در نبود پیغمبر باید عقل بر جامعه حاکم باشد. (پیدا شدن معتزله)
- دیگری، اینکه حاکمیت باید علاوه برعقل، بر پایهء عدالت و نظر شورائی مرکب از محرومین جامعه و بردگان آزادشده باشد. علمدار این فکر "علی ابن ابی طالب " بود.
بنابراین، مباحث خرد، مردم داری و عدالت پایهء اصلی نزاع میان انصار و طایفه قریش بوده است. نزاعی که خیلی پیش ازسقوط ساسانیان، در میان طرفداران ایدهء نوعی سوسیالیسم و فئودالیسم، تفرقه افکنده است. این نزاع به هر حال چهره ها و نمادهای خود را نیز ساخته که بیشتر سیاسی و نه دینی میباشند و به موضوع شیعه و سنی هم ربطی ندارد.
از دکتر ن. واحدی
مارس 15 مونیخ ن. واحدی
یادم هست در مصاحبه ای با آقای مُهری از "رادیو صدای ایران" به این نکته توجه دادم که :
" چارچوب نظرات هرکسی همانا ناآگاهی های وی است". این برداشت نه تنها تاریخی – فرهنگی که مولانا جلال الدین رومی، معروف به "مولوی" نیز به گونهء زیبائی آن را بیان میکند. این فیلسوف و عارف بزرگ ایرانی دورهء قرون وسطی میسراید :
کی به بینی سرخ و سبز و بور را
تا نه بینی پیش از آن تو نور را
این بیت واقعأ پر معناست. زیرا دیدن نور، در اینجا یعنی آنچه که قابل رؤیت است و مولوی آنها را با نامشان بیان میکند تنها هنگامی ممکن میشود که دیدگان آدمی نسبت به بخش بزرگی از این پدیده حساس نباشد. تصور این که چشم انسان بتواند همهء رنگها را (چه قابل دیدن و چه غیرقابل دیدن) به بیند بسیار غم انگیز است زیرا این وضعیت به معنی نابینائی آدمی است. مطلبی که خردمندانه چندین قرن پس از مولوی بوسیلهء فیلسوف قرن بیستم "ادموند هوسرل" استاد "مارتین هایدگر" به شکل دیگری عنوان میشود که از حوصلهء این مقاله خارج است.
درست از این دریچه نیز میل دارم به مقالهء آقای "محمود امید سالار " تحت عنوان " اسلام، و روشنفکران عامی" درمجلهء ایران شناسی(سال 22، شماره 2) به مدیریت "جلال متینی" بنگرم. اما باید به پذیرم که با تعاریف ایشان دراین نوشتار خود منهم در زمرهء " روشنفکران عامی " هستم. زیرا به هرحال از ادب و شعر فارسی و شاید تاریخ تنها در حد دبستان و دبیرستان سواد دارم.
با اینهمه، زمانی که من به دبستان پا گذاشتم هنوز مدارس مختلط و تازه کاررضاشاهی پابرجا بودند و با فرهنگ و ادب و تاریخ ایران، تا آنجا که میسرمیشد، بطور شایسته ای برخورد می نمودند. به ویژه که پس از قرنها دیگر از مکتب خانه ها و به فلک بستن ها و تربیت زورکی اسلامی خبری نبود. درست همین جا بود که من نیز با شعرا و ادبای قدیم ایران آشنا شدم. آنچه که آموختم، صرفنظر از ادبیات و شعر و هنر این نامداران ایرانی، اثر کسانی چون پور داود، جمالزاده، هجازی، صاق هدایت، پروین اعتصامی، بهار، پرویز خانلری و ....، آنهم از زبان آموزگاران و دبیرانی که نه تنها به کار خود عشق میورزیدند بلکه با همین ادبیات عصر کنونی نیز آشنائی کامل داشتند. از این اثرها معلومم شد که باید ایرانی بودن را در فرهنگ و ادب این سرزمین که به هرحال در زبان فارسی خلاصه میشود، فهمید و رواج داد. به ویژه خصلتهای ایرانی نه نژادپرستی و والا قومی که جوانمردی، بلند نظری، مهربانی، ادب ، عدالت خواهی و دوراندیشی است. وگرنه هرگز امپراطوری بزرگی چون هخامنشی و منشور حقوق بشر کوروش بوجود نمیآمد که امروز از آن در همهء عالم سخن میرود. این فهم ولی فهم عامیانه ایست که بدون قیمومیت بوجود آمده است.
متآسفانه نوشتار"امید سالار" چنان است که همین فهم ناقص عمومی را نیز از ما میگیرد و ایرانیان را با جادوی تحریف حقایق، دوباره به قفس وابستگیها و قیود 1400 ساله ایکه خودشان مقصرآنند به اسارت مادر فولاد زره می افکند و نفسشان را میگیرد تا دیگر هوس خردگرائی نکنند و به یاد هندوستان نیافتند. بیائیم باهم ریشه های این تحریف را بررسی کنیم.
از واقعیت تا تحریف یا بازی با کلمات
نخستین نظر" امید سالار " در ص. 219 ایرانشناسی(نسخهء ذکرشده در بالا) در بارهء زبان و خط عربی است که به باور ایشان : " لاطائلات نوشته های اینترنتی (متأسفانه بدون ذکرمأخذ) ، با " عقل سلیم" نیز جور در نمیآید.
صرفنظر از موضوع "عقل سلیم " که خودش امروز سخت مورد پرسش است، واقعیت این است که تنها یک نوشتهء بسیارابتدائی به سال 328 ﭙم (پس از میلاد) در روی سنگ گوری در سوریه پیدا شده که آن را طلیعهء خط عربی میشمارند. همینطور از سال 600 پم ببعد یک نوع زبان عربی ابتدائی با دو لهجهء شرقی و غربی مشاهده میشود که دهان به دهان می چرخیده و ساخته های شعری هم داشته است. به نظر میآید که وحی الهی پیغمبراسلام نیز بعده ها به این خط به تحریر درآمده باشد. اما در متون باز یافته این کتاب، که به آن روزگاربرمیگردد، اصلأ چیزی مانند زیر، زبر، بالا و پائین و نظایراینها دیده نمیشود ، . بنابراین به احتمال زیاد این کتاب مقدس خودش اولین اثرمستند دربارهء وجود خط عربی، آنهم به سبک ابتدائی، میباشد که جهان مفتخر به داشتن آنست. دربرابراین حقایق، زبان پهلوی لااقل در 1400 سال پیش، زبان تمدن و فرهنگی بسیاربزرگ بوده است. زبانی که زبان کشوری و لشگری است. ولی این تفاوت میان زبان پهلوی و عربی تنها بیان کنندهء یک جهت است، جهتی که بسوی تعالی و پیشرفت و نه بهتری و برتری فرهنگی است. اساسأ هیچ فرهنگی نمیتواند خصلت بد یا خوب، برتر و یا کهتر داشته باشد. بعلاوه در فرهنگ کهن ایران که مزین به منشور حقوق بشر کورش است نژادپرستی جائی ندارد.
از این رو اگر آقای "امید سالار" از نژاد سامی در برابر نژاد آریائی سخن میراند وارد مقولهء اونتولوژی میشود که با مقولهء نژادپرستی مرزی آبکی دارد. به این دلیل او وقتی در شرح بزرگی نژاد سامی قلم فرسائی میکند باید به پذیرد که به گرداب نژادپرستی خودش و نه ایرانیان فرو افتاده است. هیج ملتی را کسی امروز به نام نژادش نمی شناسد و نمیخواند. بلکه ملاک کار در واقع همانا زبانی است که با آن سخن گفته میشود و مورد استفادهء همه قرار میگیرد. از این رو بعضی از کشورهای چند زبانهء امروزی مواجه با گرفتاریند. لذا بزرگان قدیم ایرانی، چون فردوسی، به این سبب آبروی فرهنگی کشورند که با کوشش خود زبان تاریخی کشور و با آن تمدن و فرهنگ ایران را زنده ساخته اند. وگرنه امروز ایران نیز مملکتی عربی میبود. به این دلیل باید پذیرفت که کشور ایران نمیتواند کشوری اسلامی باشد. زیرا دین تنها بخش کوچکی از فرهنگ یک کشور و نه همهء آن است. کشورهای اروپائی و یا امریکائی، چین و روسیه با همهء ادیان مختلفی که در میان خود دارند نام دین را یدک نمیکشند. بعلاوه غرور ملی به معنی نژادپرستی نیست بلکه ضرورت دفاع از فرهنگ و تمدن یک ملت است.
تعجب آنجاست که ایشان وجود کلماتی چون : کتاب، سطر، لوح و قلم در متون قرآن را، که روزگاری علامت اندیشه وری بوده، دلیل بر وجود جامعه ایکه با کتابت آشنائی داشته میپندارد.
نخست اینکه بسیار ابلهانه است اگر کسی فکر بکند جنبش اسلامی درحجاز دارای متفکرین و اهل علم و قلم نبوده است. به ویژه اگر بدانیم که حجاز حلقهء تجارت میان دمشق، مرکز تمدن و فرهنگ بیزانس از یک سو و مدائن مرکز تمدن و فرهنگ ایران ساسانی از سوی دیگر درآن روزگاراست. کسانیکه دراین رفت و آمد شرکت داشته اند همیشه از مصاحبت ثروتمندان این مناطق نیز بهره می بردند که غالبأ خانهء آنها پراز شعرا و ادبا و نویسندگان بوده است.
دوّم اینکه اگر ما امروز در زبان فارسی از تشعشعات اتمی سخن میگوئیم و مینویسیم، این کار را نمی توان به این معنی تلقی کرد که با محتوای آنها نیز آشنا هستیم و یا مخترع آنها بوده ایم و یا این کلام جزو فرهنگ ماست؟
از این موضوع که بگذریم آقای " امید سالار" دشواری فرهنگی را با دشواری نژادی عوضی گرفته اند. این اشتباه از متن مقالهء ایشان در صفحهء 220 همین مجله بخوبی هویداست: " هیچ تنابدهء اهل خاور میانه اعم از ایرانی و یا عرب از تژاد خالص نیست. خاورمیانه ازقدیم سرزمین امپراطوریهای بزرگی بوده است ....... که اقوام و تیره های گوناگون مردمی را که دارای فرهنگها و نژادهای مختلفی هستند تحت پوشش یک ساختار واحد سیاسی قرار میدهد و شرایط امتزاج و درهم آمیختگی این اقوام را فراهم می آورد ........ آیا سید احمد کسروی که عرب ستیزی و فارسی ستائیش معروف خاص و عام است میتوانست ادعا کند که آریائی خالص است".
خوب مسئلهء امتزاج اقوام یا جامعهء چند فرهنگی چیز تازه ای نیست. امروز هم در غالب کشورهای اروپائی این خود یک گرفتاری بزرگ محسوب میشود زیرا چنین مردمی دور خود حصار فرهنگی میکشند و سعی می نمایند از فرهنگ خود پاسداری کنند. اما به مرور و طی قرنها با همهء مرزبندیهای دینی و سنتی، نمیتوان جلوی خویشاوندی را گرفت. به این دلیل به درستی گفته شده است که هیچکس مدعی داشتن ریشه های نژادی خالص و پاک نمی تواند باشد. اتفاقأ چه خوب است که اینطور هم هست. اما موضوع این جاست که به شهادت تاریخ اقوامی که به تمدن و فرهنگ ایران وارد شده اند نه تنها مجذوب آن بلکه مضافأ به دفاع از آن نیز برخاسته اند. با این حال باید تصدیق کرد که این گونه استدلال قوت علمی ندارد. بلکه قوت علمی را باید امروز از مغز شناسی گرفت که دوست ایرانی ما از آن بی اطلاع است. پژوهشهای روی مغز انسان معلوم میکنند که 50 درصد از تشخص انسان ریشهء ژنتیکی دارد. حتی اگر پدر و یا مادری استعداد علمی، فنی و یا هنری پیدا بکند، آن را بطور ژنتیک به کودکانش نیز منتقل میسازد . درست این راز طبیعت، در تکوین و توسعهء فرهنگی انسان بسیار اساسی بوده است. وگرنه هرگز ممکن نمیشد که بشر بتواند در فاصلهء کوتاه صد هزار ساله به چنین قلهء دانائی برسد.
از این رو، آری ! بسیاری از همین سید ها و یا اقوام دیگری که در کشورایران قرنهاست زندگی میکنند از دید فرهنگی مسلمأ ایرانی و به آن نیز مفتخرند. آشکار است که هر قانونی استثناء هم دارد.
اما در ادامهء مطالعهء مقاله " امید سالار " به مطالب دیگری برخورد میکنیم که موضوع را بکلی جلوهء دیگری میدهد. او در ص. 221 دو ادعای جالب به شرح زیر میکند :
1- اخیرآ دامنهء سامی ستیزی برخی ایرانیان به اسلام ستیزی کشیده است.
2 - اسلام یک زیربنای اعتقادی دارد که عبارت است از" قرآن و حدیث وآنچه که به شریعت اسلام مربوط میشود"، و یک روبنای عظیمی که "زادهء فرهنگی است که در اصطلاح موّرخان به آن تمدن اسلامی گویند". این روبنای با شکوه با سیر تکامل علم و فلسفه و ادب و هنر درتمدن اسلام مرتبط است.
صرفنظر از واژهء بی معنی " تمدن اسلامی" که مصادرهء علم و فلسفه ایران، بیزانس، شمال افریقا و اسپانیاست ، اجازه بدهید نخست ادعای (2) را بازکنیم. گرفتن زیربنا و روبنا از مارکس اشکالی ندارد مشروط براینکه انسان معنی آنها را نیز درک کرده باشد. این دومفهوم فقط باهم و در رابطه بایکدیگر میتوانند شناختی دیالتیکی را بیان بدارند. شناختی که تحرک و دگرگونی دائمی موجود در هر شئی ای را درخود منظور میسازد. به این جهت از دید مارکس، زیربنای جامعه همانا ساختار اقتصادی و روبنای آن مجموعهء همهء تشکیلات و سازمانهای سیاسی، حقوقی، اخلاقی وجهان بینی های متناسبش میباشد. این زیربنا و روبنا مدام برهم اثر میگذارند و یک دیگر را دگرگون میکنند.
اکنون با این توضیح مختصرمعلوم میشود که موضوع را " امید سالار" نفهمیده است زیرا روبنای ایشان هرگز قادر نیست بر زیربنای خود اثر بگذارد تا خلاقیت آفرین بشود.
برگردیم به ادعای یکم ایشان که براستی معرف بی حوصلگی، شلختگی و ناآگاهی نویسنده از تاریخ اسلام میباشد.
آخر دشواریهای زندگی مردم، به ویژه انتقادات متفکرین دیروزی و امروزی که نمیتواند فقط بدور محور سامی ستیزی و اسلام ستیزی به چرخد. آنهم پیش داوری که بصورت یک تهمت و افترا خونها جاری ساخته و خانه ها خراب کرده است. چوب تکفیر شده است. به بینید بر سر ناصر خسرو چه آورده اند. با رازی در شهر ری چه کرده اند. با شعرا و ادبای ایرانی همین دستاربندان چه رفتاری داشته اند. آوردن اسامی همهء مظلومین و معدومین این جنایات و بدرفتاریها در حوصلهء این مقاله نیست. اما همه باید بدانند که این کارها با شمشیر تهمت سامی ستیزی و دین ستیزی صورت گرفته است. خیر! موضوع برسر خردگرائی و پرهیز از خودسری و خرافات دور میزند که پس از وفات پیغمبر اسلام بلافاصله مطرح شده است و نقطهء اوج آن، کوششهای روشنگرایانهء ناکام دوران معتزله است که چندین قرن پیش از دوران روشنگری درغرب اتفاق افتاده است وهمین دستاربندان بودند که جلوی این تعالی معنوی را بزور گرفتند و سد راه آن شدند. درحالیکه دوران روشنگری اروپا و به ویژه دوران "هجوم و تسخیر" آلمان با کمک ادبا و نویسندگان آلمانی که صدها هزار کتاب و مقاله درپشتیبانی این راه نوشتند به موفقیت انجامیده است.
در ایران چه درعهد مشروطیت، چه در زمان پهلویها و جنبش ملی کردن صنعت نفت و چه در دوران انقلاب 57 و چه امروز، غالب نویسندگان و شعرا و ادبای ایران حرکات مردم را با ایده ئولوژی و دین و رنگ سبز اسلامی ممزوج و نفسش را براستی گرفتند و بعد هم که به بیراهه رفت، فریاد" انقلاب را از ما دزدیدند" تا به آسمان هفتم سر دادند.
به نکتهء دیگری توجه کنیم. آقای "امید سالار" در چند جای مقالهء خود اشتباهات منطقی میکند :
الف – در ص. 223 مینویسد : " وضع دینی در ایران در زمان حملهء اعراب به صورتی بود که حتی اگر حملهء اعراب صورت نمی گرفت مردم به تدریج به مسیحیت و یا دیانت دیگری میگرویدند".
این نظر از دید منطق غلط است. معمولأ تنها عوام چنین استدلالی را میکنند که در واقع همان عقل سلیم ایشان میباشد.
ب - در ص. 234 : " ایرانیان دوران فردوسی هم مثل قاطبهء ایرانیان امروز میان دیانت و ملیتشان تناقض نمی دیدند".
انسان هنگامیکه این جملات را میخواند به آنچه میداند و حتی وجود خودش نیزمشکوک میشود. تو گوئی این دنیا و آنچه برما گذشته تنها یک خواب بوده است و حالا با این مقاله به عالم بیداری بازگشته ایم؟
سخنان " امید سالار" فقط تحریف تاریخ و جامعه شناسی نیست بلکه افزون براین نشانهء ناآگاهی از مفاهیم "دین"، "دیانت" وملیت است. چه ملیت واژه ای نو و دین و دیانت محتوائی تاریخی دارند. یعنی مضون آنها تحت تأثیر وقایع اجتماعی دگرگونی پیدا کرده است. در این محتوا یک دنیا جنگ و دعوا و خونریزی و اسارت و تخریب نهفته است. ادیب امروزی شایسته است به این مطالب توجه کند و آنها را بازتاب سازد. بعلاوه درایام قدیم بجای ملیت مفهوم تعلق قومی و نژادی بکار میرفته است. به هرحال فرق نمکند خواه قومیت و خواه ملیت، اینها تنها معنی اجتماعی ندارند بلکه خیلی بیشترازاین بارحقوقی و سیاسی با خود حمل میکنند. لذا مرتبط کردنش به دین و دیانت بدون شناخت این بار، غیرمنطقی است.
اتفاقأ بعد از سقوط ساسانیان، ایرانیان حدود 200 سال گیج گیجی میخوردند. گیجی از جنگ و تاراج، به یغما بردن خانه و کاشانه و زنان و فرزندان خود، گیجی از درماندگی خویش دربرابر خراب کردن آتشکده ها و آتش زدن مراکز علمی و کتابخانه های بزرگ مملکت بدست تازیان. این وضعیت براستی هویت فرهنگی آنها را بخطر انداخته بود. هویتی که میتواند به معنی قومیت آنها نیز بکار رود. لذا این حالت اگر تضاد میان قومیت و دین و دیانت نیست چه میتواند باشد؟ اما " امید سالار" به زیرکی عقربهء ساعت را به زمان فردوسی میچرخاند. معذالک این کار بیفایده است. چه درآن هنگام ایرانیان علاوه بر فائق شدن به بهت زدگی خویش اراده به بازگشت به تمدن و فرهنگ پیشین خویش نیز نموده بودند. آهنگ این اراده را ما در جنبشهائی می بینیم که از آنها طاهریان، صفاریان، سامانیان، آل زیار، آل بویه، غزنویان و سلجوقیان و خوارزمشاهیان بیرون آمده اند. بنابر این اولأ اگر از ملت ایران امروز سخن میرود این ملیت مدیون کوشش سرسختانهء این جنبشهاست. ثانیأ تازه، در همین وضعیت دیروزی، باز ما شاهد کور کردن رودکی و فراری دادن ناصر خسرو، به خواری انداختن ذکریای رازی، تکفیر ابن سینا و امثال اینها هم هستیم که بر یک دین و آئین دیگری مهر می ورزیدند. آیا این وقایع تضاد دین و دیانت با قومیت به معنی شهروندی نیست؟
امروز هم همین بساط است. تهران قبل از رضاشاه محله های یهودی و ارمنی داشت که دست دادن به آنها نجس است. همینطور هیچکس حق نداشت و هنوز هم حق ندارد بهائی باشد. وزارت و صدارت و وکالت تنها ازآن مسلمانان شیعه است. هیج قانونی نمیتواند وضع شود که با شریعت اسلام توافق نداشته باشد. تازه این تضادها پس از انقلاب اسلامی نیز بیشتر شده است. زیرا امروز تفتیش عقاید سیر استالینیستی و فاشیستی را می پیماید.
" امید سالار" در ص. 223 مینویسد "اگر در متن شاهنامه دقیق شوید می بینید که ابیات عرب ستیزانه حماسهء ملی ما به قبل از منبع منشوری است که بردوسی آن را به نظم درآورده است نه اینکه اختراع خودش باشد. لذا جزو اعتقادات خودش نیست"
این برداشت نشان میدهد که مدعی خودش هیچوقت کار تحقیقی و علمی نکرده است. دوست عزیز آیا شما محققی را دیده اید که روایاتی را بیآورد که مؤید نظرات خودش نباشد؟
همنطور در صفحه 234 " امید سالار" برای اینکه بگوید فردوسی نمیتوانسته از اتحاد دین و دولت ناراضی باشد(کنون زین سپس دور عمرّ بود / چو دین آورد تخت منبر بود) میگوید " اتحاد دین و دولت از قدیمیترین عقاید ایرانی است"
این یک نتیجه گیری بسیارغلطی است. زیرا دلایل باور به این اتحاد تنها در محتوای فرهنگی و جریان تاریخی یک قوم قرار دارد و هیج الزامی نیست که همین باور برای دین دیگری هم وجود داشته باشد و یا در دگرگونیهای تاریخی چنین اعتقادی حفظ شود. چنانچه در غرب ما شاهد چنین تحولی بوده ایم.
اما عنوان مقالهء " امید سالار"، "ایران، اسلام و روشنفکران عامی" بسیارغلط انداز است. زیرا نیمی از حرفهای ایشان بدور شیعه بودن فردوسی می چرخد که معلوم نیست چرا ایشان زورکی میخواهند از ده ها هزار شعر این شاعر که مانند "هومر" حماسه ساز ملی ایرانیان است با چند بیت و تفسیر های نادرست این هویت را نیز از ما بگیرند. حیف از این همه وقت که بیهوده صرف میشود و هرزه می چرخد.
نخست باید گفت که ما از ادبیات این هزار و پانصد سال اخیر و بجای مانده، هیچ شاعر و عارف ایرانی را نمی شناسیم که خواهان دینی انسانی و عقلانی نباشد، منبر و منبرداری را ناشایست نداند. به باباطاهر گوش کنیم:
ازآن عبادت بیزارم که مرا به عُجب آرد بندهء آن معصیتم که مرا به عذر آرد
بنابر این مسئلهء ضدیت با دین هیچگاه در میان شعرای ایران مطرح نبوده است. اگر هم سخنی در شب مستی زده میشده که چنین بوئی از آن برمیآمده(بایزید بسطامی، حافظ شیرازی) طرف درصبح بیداری فورأ آن را از ترس تکفیر اصلاح میکرده است.
دوم اینکه شاهد "امید سالار" کلماتی چون "علی" و "حیدر" است. مثلأ :
گرت زین بد آید گناه من است چنین است و این دین و راه من است
براین زادم و هم براین بگذرم چنان دان که خاک پی حیدرم
این بیت را درمقابل بیت دیگری از فردوسی میگذاریم :
همه مردمی باید آئین تو همه رادی و راستی دین تو
ملاحظه میشود که مسئله بسیارعمیق تر از این سطحی نگری هاست. دشواری در این است که ما چنان شیفتهء دین خود هستیم که به امر جنبش اسلامی در حجاز چه بهنگام حیات پیغمبر و چه پس از وفاتش به چشم عقل نمی نگریم. درعلل گوناگون پیروزی ایدهء اسلامی پژوهش نمی کنیم. مسئلهء جانشینی پیغمبر اسلام و تصمیم "صحیفه" و بزرگترین اشتباه ابوبکر که به خلاف این نظر رفیق راه خود عُمر را جانشین خود ساخت، توجه نمی کنیم. این وقایع همه چنان به ضدیت با عُمر(عُمر کشی) و دسته بندیهای سیاسی عمده ای انجامید که منجر به کشتار های وحشیانه در میان مسلمانان به ویژه در مکه و مدینه گردید. اتفاقاتی که بدور دو مقصود مختلف دور میزد :
- یکی اینکه در نبود پیغمبر باید عقل بر جامعه حاکم باشد. (پیدا شدن معتزله)
- دیگری، اینکه حاکمیت باید علاوه برعقل، بر پایهء عدالت و نظر شورائی مرکب از محرومین جامعه و بردگان آزادشده باشد. علمدار این فکر "علی ابن ابی طالب " بود.
بنابراین، مباحث خرد، مردم داری و عدالت پایهء اصلی نزاع میان انصار و طایفه قریش بوده است. نزاعی که خیلی پیش ازسقوط ساسانیان، در میان طرفداران ایدهء نوعی سوسیالیسم و فئودالیسم، تفرقه افکنده است. این نزاع به هر حال چهره ها و نمادهای خود را نیز ساخته که بیشتر سیاسی و نه دینی میباشند و به موضوع شیعه و سنی هم ربطی ندارد.
از دکتر ن. واحدی
مارس 15 مونیخ ن. واحدی

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر