برای فرزاد کمانگر و همه معلمان در راه اموزش انسانیت

برای فرزاد کمانگر و همه معلمان در راه اموزش انسانیت

جستجوی این وبلاگ

۲۰.۹.۹۰

نامه هایی از ایران، شبی در کلانتری با آقای نیروی انتظامی

به نام اهورا مزدا
درود بی کران خود را نثار شما یاران ، همراهان و همرزمان می کنمو اما بعدهفته ی پیش پنجشنبه شب به اتفاق دوستی برای تفریحی و خوردن کاسه ی آشی به جایی در کرج رفتم پس از پیمودن مسیری طولانی به آن نقطه که موسوم به بام کرج است رسیدیم، با کمال تعجب ملاحظه کردیم مسیر رو به بالای کوه را مسدود کرده اند و چند مامور مسلح نیروی انتظامی نیز برای نگهبانی گمارده اند . دوستم که رانندگی اتومبیل را به عهده داشت به تصور اینکه حد فاصل دو عدد از شمعک های بین این نقطه را برای عبور اتومبیل و نظارت بر آن گذاشته اند بدون تذکر و حتی یک ایست کوچک از آن نقطه گذشت . بعد از رسیدن به انتهای جاده ی بن بست که به کوه می خورد با مکانی خلوت که چند دکه ی ساده برای فروش آش و باقالا و بلال(ذرت)بود به چشمم خورد و برعکس تصوری که داشتم نه رستورانی و نه اقامتگاهی ، انگار جاده ای را به صورت ناگهانی در آنجا کشیده بودند ، و چون به دامنه ی کوه رسیده بودند و کوه نیز غیر قابل عبور می نموده همانجا رهایش کرده بودند ، در این فکر بودم که اصلاً در کشوری که اکثر جاده های آن با دست اندازهای وحشتناکی مثل آنچه در جاده قدیم کرج مواجه است ، لزوم این جاده چیست که یک مرتبه دیدم درب ماشین گشوده شد و یک افسر سه ستاره درب را بازکرد و من که در داخل ماشین بدنبال فندک می گشتم که با آن سیگار خود را روشن کنم و در کنار هوای دلچسب کوهستان سیگاری دود نموده و تمدد اعصابی کنم با دیدن او دچار شک گردیدم همانجور که به او می نگریستم و نمی فهمیدم دلیل حضور او برای چیست به من گفت : ماشین را روشن کن بریم . چرای آن را چه عرض کنم . برای چه ؟! - تو از ایست رد شده ای من می توانستم همانجا با گلوله بزنمت به تو لطف کردم و این کار را نکردم دیدم دوست جوان من که راننده ی ماشین بود بی خبر از همه چیز در حال خندیدن است و شاد و مسرور که تازه ماشین خریده ، به هر روی سوار شده و به اتفاق سروان پلیس بخاطر جنایتی که نمی دانم چه بود به طرف پائین جاده برگشتم .به او گفتم دلیل این کار چیست ؟گفت مرتیکه مگر از پست رد نشدی ؟ تخلف کردی ؟ صدای ظبط خودت را هم بلند کردی آلودگی صوتی ایجاد کردی ! مزاحم نوامیس مردم شدی ! اصلاً مدارک ماشین را بده ! - من نه راننده بودم نه آنجا کسی بود که مزاحم نوامیس مردم بشوم و قتی کسی نیست و من بودم و کوه آلودگی صوتی و مزاحمت برای نوامیس چه معنایی داشت ؟ ! ! هرچه اصرار کردم و گفتم من راننده نبودم جوابم این بود : که وقتی من میگم بودی ، بودی در همین حین با بیسیم به صورت رمز با یک شماره که ما یک مورد فلان فلان داریم بیائید ببرید مشغول به اعزامم به کلانتری بود .من هرچه اصرار کردم فایده نداشت ، گفتم جانبازم و این به کلانتری رفتن باعث آبرو ریزی من می شود ، انگار با یک تکه سنگ صحبت می کردم .بلاخره با یک سرباز و به اتفاق ماشین و دوست جوان و ورزشکارم به کلانتری رفتم و چند ساعت آنجا بودم و چه چند ساعتی ،....که به یک دنیا سوال من پاسخ داده شد همیشه فکر می کردم چرا باید این همه جنایت و سرقت در شهرهای ایران صورت بگیرد و پاسخ را آنجا فهمیدم .در ساعتهای طاقت فرسای آنجا اندازه یک جامعه شناس حرفه ای به علل جرم و جنایت در جامعه ی اسلامی ایران وقوف یافتم.علاوه بر ما دو نفر چندین نفر دیگر هم آنجا بودند هر کدام به دلایلی که در هیچ کشوری جرم محسوب نمی شود یکی را به دلیل شرب مشروبات الکلی گرفته بودند طرف هرچه قسم می خورد که والله من نخوردم و مادر من وکیل است و از حقوق خود خبردارم با پاسخ بچه ...ونی و حالا دیگه زبان درازی می کنی ، الان حالت را جا می آوریم و غیره مواجه شد ، یک خانم و آقا را هم گرفته بودند و هر دو حدود 20 الی 24 سال سن داشتند و مجرمان خطرناکی بودند آقا مشروب خورده بود و خانم هم با صدای بلند نوار گذاشته بود و در منزل خود در حالیکه می رقصیده دستگیر شده و با آن قیافه ی با نمک و شوخش که حتی در آنجا هم از چشمانش شیطنت های یک دختر جوان بیرون می زد را می شد دید با نگاه التماس آمیز از من پرسید پارتی داری یک کاری برای من بکنی و من هم با دست نشان دادم که ما خودمان مجرمیم ، چند جوان آنطرف تر به جرم آلودگی صوتی ماشینشان توقیف و در آن ساعت نیمه شب الاف بودند ، که آدم خوبه جامعه اسلامی !!!! تشریف بیاورد و در مقام قاضی ، دادستان، هیئت منصفه ، ضابط قضایی ، پلیس و... یا با جریمه نقدی به نفع جیب المال خصوصی خود ماشینشان را رها کرده یا به نفع حکومت اسلامی به شورای حل اختلاف ارجاعشان دهد و آنها نیز با شرایط قبلاً ذکر شده بدون حق هر گونه دفاعی عدالت اسلامی را در حق آنها اجرا کرده یا آزادشان کنند و یا به نفع قلک گروهی خویش جریمه ای کنند که به مصرف جامعه ی کوچکشان واریز گردیده و آقا زاده گان آنها با آن ، زندگی مختصر بخور و نترک خود را ادامه دهند و احتمالاً خانه ای کوچک و محقر چند طبقه ای برای آنها ، که باید به اقشار جوان جامعه ی خود خصوصاً نزدیک ترینشان توجه خاصی مبذول شده تا سر پناهی برای آنان و ضعیفه های لکاته ی ایشان تهیه شود و بتوانند شبی تا صبح را در لوای رایت همیشه سرفراز خالد بن ولید به صبح برسانند و اکثرً چون دستمال کاغذی مصرف شده ای صبح در میان آشغال هایی که برای بردن آنها شهرداری می برد ، ببرند .چون در هر حال زباله برای سلامتی مضر است و شما نیز قوطی کنسرو مصرف شده ی خود را هرگز نگه داری نخواهید کرد .ببخشید منحرف شدم !!!! خب شاید من هم جزئی از جریان انحرافی شوم و قدری از 3000 میلیارد تومان نصیب من هم شود .حدود 10 نفری در ساعاتی که من آنجا بودم به کلانتری راهنمایی شده بودند و هرگز هم جلب نشده و دستگیر هم نشده بودند ولی اینان یک قشر خطرناک جامعه بودند . یا مشروب خورده بودند ، یا رقصیده بودند و یا با یک نامحرمی بودند و ایشان با این کارها حتماً ضرباتی به جامعه ی اسلامی زده بودند و یا در حین ضربه زدن بودند .من همراه با این همه جنایت کار در اینجا چه می کردم .آقای نیروی انتظامی خدا بود و من باید اولاً از خدا می ترسیدم و در مرحله ی بعد خدا هر آنچه می گفت گوش می کردم .چون او مرا راننده می دانست من حتماً راننده بودم ، چون او می گفت ،حتماً مزاحم نوامیس مردم شده بودم ، چون او می گفت من حتماً در بالای کوه آلودگی صوتی ایجاد کرده و خواب از جامعه ی همیشه خواب گرفته بودم جامعه ی بالای کوه در آن ساعت به زحمت 6 نفر می شد.در کلانتری پیشرفته ترین دستگاه الکل سنج نسب بود منتها در آن آزمایش شونده تنفس خود را ارائه نمی داد بلکه آزمایش کننده داد می زد ، فحش می داد و دستگاه اندازه ی الکل را با دست آزمایش شونده ثبت میکرد ، و تازه مگر جرات داشت از این دستگاه آزمایش بگذرد و جواب منفی بدهد ، آنوقت بود که سنسور های زیاد ی که در کنار شلوار متصدی ازمایش گاه بود بلند می شد و با یک تست سریع به مدت چند دقیقه جواب صحیح گرفته می شد . و رد خور هم نداشت . پس زنده بادتریاک ، زنده باد هروئین ، زنده باد حشیش و زنده باد های دیگر که دهان آدم بوی بد نمی گیرد و اسلام را به خطر نمی انداخت و اصلا استعمال آن بیماری است و جرم نیست بلکه آنچه جرم است این مسکرات حرامزاده و حرامی ساز است که حتماً با دست بیگانه در حلق خلق الله ریخته شده .راستی چرا؟ در همان ساعات که من در کلانتری بودم فهمیدم چرا آنجا را مسدود نموده بودند یکی از سربازان نام دار و سر دوشی دار فرمودند : چون مردم می روند آن بالا عرق می خورند،میزنند و می رقصند و می خندند و مزاحم نوامیس هم می شوند ، همه یک مشت اوباش هستند و کلی بیانات دیگر که بماند . و بخاطر همین دهها مامور که در آن ساعات باید در خیابانها به مراقبت از اموال عمومی و خصوصی مردم و جان و مال آنها بودند فقط یک وظیفه داشتند، سرکوب خوشی های مردم .بلاخره اقا تشریف اوردند و با یک گزارش نوشته شده مبنی بر آن جرایم قبلآ ذکر شده . و ما در حدود ساعت 3 صبح از کلانتری با وثیقه اتومبیل بیرون آمدیم گذشته از این که با هدایت یک سرباز محترم نیروی انتظامی به پارکینگ ارشاد شدیم و با گرفتن یک اتومبیل از آژانس روبروی پارکینگ و با رساندن سرباز جان بر کف وطن به محل خدمت مقدسش ! و جملاتی که ایشان فرمودند : که باید زنگ میزدیم جرثقیل می آمد تا 40 هزار تومان از شما می گرفت و پدر ماشینتان در می آمد و حالا پول جرثقیل را به من بدهید ارشاد شدیم .من به یاد سربازان خلیفه افتادم که با چه اصراری و کلام الهی ای پدرانمان را به اسلام مشرف کردند و ما را از کفر شرک آلود خود بیرون آوردند و ما آن آئین را که پادشاهان آن ما را به دروغ و انحراف سوق می دادند آزاد کردند و سربازان ارتش رهایی بخش اسلام چه زخمها و زحماتی متحمل شدند و در آخر هم هر چه اصرار کردیم نماندند و رفتند .آری سرباز وطنمان آخرین ارشاد ها را انجام داد و ما ساعت 3 صبح در خیابان های کرج پیاده و با 1200 تومان پول در حال رفتن به خانه شدیم . و من در این فکر بودم در زمانی که من در کلانتری بودم چه جنایاتی صورت گرفته بود ؟ چند اتومبیل سرقت شده بود؟ چند خانه خالی شده بود ؟ چند دختر جوان مورد تجاوز قرار گرفته اند ، چند ماشین را در جاده ای لخت کرده اند ؟ و نیروی پلیس وظیفه اش در قبال آنها چه می شود وقتی در حال سرکوب خوشی های مردم اند ؟ به راستی ثروت ملی ما در اختیار چه کسانی است ؟ و از آن برای چه کارهایی استفاده می شود ؟ در فضایی قدم می زدم که سرقت مسلحانه در روز روشن از طلا فروشی های آن را همه دیده بودند. در فضایی قدم می زدم که روح الله داداشی را در روز روشن در آن با چاقو کشته بودند، در فضایی قدم می زدم که 15 هزار نفر از مردمش برای اعدام قاتل روح الله داداشی در حالیکه 17 سال بیشتر نداشت جمع می شوند در فضایی قدم می زنم که مردمی باید شنبه صبح کیلومترها راه را تا تهران طی کنند تا برای کار برده وار تا تهران بروند ، در فضایی قدم می زنم که مردمش فردا صبح( به دلیل تورم ) وقتی از خواب بیدار می شوند . فقیر تر می شوند و در فضایی قدم می زنم که پدرانی به فکر آنند تا با انداختن حود زیر ماشین و با دیه ی آن در فکر ساختن آینده ای درخشان برای فرزندشان هستند . در فضایی قدم می زنم که مردم خواب آلود آن را حتی بمب ساعتی ای که در زیر بالششان هست هر دقیقه به مرگ نزدیک تر می شوند ، من در فضایی قدم می زدم که ماموران نیروی انتظامی آن ساعت 11 – 12 شب به کاسب کاران آن می گویند تعطیل کنید چون ما نمی توانیم امنیت برایتان بسازیم .و ما وظیفه ای خطیر تر داریم دستگیری کسانی که امده بودند بخندند ، برقصند ، شادی کنند و ما وظیفه داریم آنها را به خاطر این جرایم دستگیر کنیم .و...من در آن ساعات در کلانتری حتی یک سارق دستگیر شده ندیدم ، من فقط کسانی که گفتم دیدم .آه ، که کاش نمی دیدم با احترام پیمان ص ایمیل ارسال شده از درون ایران به پارس دیلی نیوز

هیچ نظری موجود نیست: