شاهدان بی مرگ
تقدیم به شهدای قتل عام۶۷
مهین حری
با درود به خالقان شورانگیزترین
حماسه های پایداری و نقش آفرینان ماندگارترین تابلوهای شرافت و انسانیت در
قتل عام سال ۶۷. قهرمانانی که هرگز در برابر پلیدی خمینی و رژیمش، تردید
نکردند که آنان، به لحاظ انسانی و تاریخی، گزیده ترین نسل برای آبیاری درخت
سرفرازیند برای تاریخی ترین نبرد با مهیب ترین نیروی ارتجاعی تاریخ
میهنشان و براین یقین استوار ماندند. سمبل این زادگان شرافت و وفای به عهد،
منیره رجوی آنگاه که با پاهای خونفشان و مجروح، لبخند برلب، خود را قبل از
هرکس به بالین شکنجه شدگان دیگر می رساند تا به آنها رسیدگی کند، در برابر
حیرت دیگر یارانش از این فداکاری و روحیه شگفت، می گفت: «اینها میخواهند
انسانیت آدم را نابود کنند و باید «با همین هم» جنگید. باید هرچه بیشتر
عاطفههایمان را نثار کنیم»
بربال چلچله ها قصه پرواز را نوشتی،
بی آن که ترنم یادت فراموشی را، امان دهد.
آواز مهربانیت دیوارهای سرد و سیاه را در استواری وفایت شکست
و من از هول آورترین دیوارهایی که خون تو را در مشت خویش گرفت،
تا دورترین ساحلی که چشم به راه خبر بود، آوازت را شنیدم
و در حیرت مانده ام، نه از دژخیم،
از تو!! که در سرانجام نابرابرترین نبردها، دستانت درِ فردا را برشکست جلادان گشود…
و از خود می پرسم، سختی صلابت و لطافت عشق را از کدام آموزگار آموخته بودی
که «سالهاست بالای دار رفتی و این شحنگان پیر ،
از مرده ات هنوز پرهیز می کنند»…
…«اصلا بحث این نیست که خمینی
چند نفر را اعدام کرده، بحث این است که باید دید چه کسانی را باقی گذاشته
است؟!» مسعود رجوی ـ ۲۳آذر ۶۷…
راستی بار این سوال بی پاسخ را
چه کسی از زمین برخواهد داشت؟گذر سالها، مرداد ۶۷ را هیچ گاه از تازگی
تکاندهنده اش جدا نکرده است. همیشه تازه است، حکایت سربه داران بی شکستی که
دشمن می خواست در واژه «منافق» انسانیت آنها را بکشد و آنها در وفاداری به
واژه« مجاهد» که نام و هویتشان بود، دشمن را و دژخیم را به خاک سیاه
نشاندند، تاریخاً و در تمامیت آن چه از خمینی رنگ و بویی داشت و دروازه
های عبور به فردا را برایش علامت ممنوع زدند…
منیره رجوی که با دو فرزند کوچک
و همسر مجاهدش زندانی بود و تحت انواع شکنجهها و فشارها در زندان قرار
داشت، در هنگام رسیدگیهای شگفت انگیزش به سایر زندانیان شکنجه شده میگفت:
دشمن می خواهد انسانیت مارا بکشد و ما باید همین را حفظ کنیم…
شگفتا دستهای در زنجیر و چشمان
بی اضطراب اما در لجاجت فرساینده چشم بند چگونه بر شقاوتی که بی مرز است و
جنایتی که بی انتهاست پیروز می شود؟
هیچ شعری نظم این واژه ها را
نمی پذیرد و هیچ سطری به تمامیت تعریف آنها نیست. بیش از هرواژه، بیش از هر
ستایش، بیش از هر اشتیاق آنها خود تعریف بی بدیل خویشتنند…
در لحظه های حماسه، ۳۰ هزار
حماسه را چگونه باید سرود .اما راهی هست… ۳۰هزار حماسه را در قلب یک تاریخ
و در گستره هویتی که از یک نام سرچشمه می گیرد و می جوشد می توان شنید و
می توان تنفس کرد با همه ژرفای عشقی که ۳۰سال وفاداری را مجذوب خود کرده
است.
آری، زمین بهانه ای نبود برای
رفتن , اشک سند دلتنگی برای روزهای از دست رفته نبود, آه دلیلی نبود بر
حسرت و دل کندن , و هزار دیوار , مانع پیچیدن پژواک صدایشان نشد . صدایشان
پیچید و پیچید و همه واژه عشق را یک به یک به نام خواندند و جاودانه
شدند.
از بلندیهایی که می بایست با
قدم های کوچک طی میشد و از صخره سنگهایی که دستان کوچک خود را با پنجه
هایش بالا می کشید. از رفتن های بی بازگشتِ آگاهانه و از برجای گذاشتن
تصویرهایی که با همه چابکی ماندگارند، خاکی بیدار ماند، خاکی به خورشید
سلام کرد: «خاوران»…
همه آنان که رفتند بی نام اما پرآوازه از رادمردی و شرف در آن گرد آمدند و هیچ تندبادی از شقاوت نتوانست آنان را پراکنده کند…
و حالا خاوران جویبارهایش را
روانه کرده است در همه خانه ها، نه، در همه قلبها و در همه خیابانها آن جا
که سکونِ شبِ حادثه، به ناچیزی غباری بی مقدار است در انفجارصبحی که قیام
را تا فردای پیروزی با سازش و تسلیم بیگانه کرده است .
آنسان کریمانه باریدی،
که رویشِ «شگفتی»، از نام تو آغاز شد…
در هول و هراس فاجعه ای که می رفت
تا در مراسم تدفین «امید» در میهنم،
از «آرزو» هم اثری نگذارد…
جاوید نام تو، پاینده میهنم…

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر