داستان حمید بابایی ...
متاسفانه رسانه های بزرگتر در مورد حمید بابایی سکوت کردند. موج خبررسانی و در عین حال همدلی که پس از بازداشت ساجده عرب سرخی و احضار هر باره ی سراج میر دامادی و بازداشت صمد خطیبی پس از بازگشت به ایران در رادیو فردا و بی بی سی و رسانه های بزرگتر و همین شبکه های اجتماعی ایجاد شد، مسولان را وادار به پاسخگویی کرد و آنها خیلی زود یا آزاد شدند و یا در مورد پرونده های شان اطلاع رسانی در رسانه ها صورت گرفت اما در مورد حمید بابایی شک و تردید های کسانی که می گویند چرا میان این همه دانشجو او را گرفتند و چرا یکی دیگر را نگرفتند و چرا تا به حال سکوت کردند و سوال هایی از این دست موجب شد که صدای او آنگونه که باید بلند نشده است.
داستان این دانشجو را هر یک از ما فقط برای یک نفر بازگو کند
متاسفانه رسانه های بزرگتر در مورد حمید بابایی سکوت کردند. موج خبررسانی و در عین حال همدلی که پس از بازداشت ساجده عرب سرخی و احضار هر باره ی سراج میر دامادی و بازداشت صمد خطیبی پس از بازگشت به ایران در رادیو فردا و بی بی سی و رسانه های بزرگتر و همین شبکه های اجتماعی ایجاد شد، مسولان را وادار به پاسخگویی کرد و آنها خیلی زود یا آزاد شدند و یا در مورد پرونده های شان اطلاع رسانی در رسانه ها صورت گرفت اما در مورد حمید بابایی شک و تردید های کسانی که می گویند چرا میان این همه دانشجو او را گرفتند و چرا یکی دیگر را نگرفتند و چرا تا به حال سکوت کردند و سوال هایی از این دست موجب شد که صدای او آنگونه که باید بلند نشده است.
فقط یک نفر صدای ما را بشنود و از این گرفتاری نجات مان دهد
این عکس حمید بابایی است از پشت شیشه های اتاق ملاقات. او زندانی بند ۳۵۰ زندان اوین است.
شش سال حبس تعزیری و ۴ سال حبس تعلیقی یعنی ده سال حکم زندان تصمیمی است که قاضی صلواتی رئیس شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب برای حمید بابایی، دانشجوی ایرانی دوره ی دکترای دانشگاه لیژ بلژیک صادر کرده است.
کبری پارساجو، همسر حمید بابایی در مصاحبه ای با مسیح علی نژاد می گوید که او به همراه همسرش حمید بعد از انتخابات سال ۹۲ در مرداد ماه تصمیم می گیرند که برای با دیدار با خانواده و اقوام به ایران سفر کنند اما پس از ورود به ایران حمید به وزارت اطلاعات احضار می شود و آنها نیز از او می خواهند که با وزارت اطلاعات همکاری کند اما حمید درخواست آنان را نمی پذیرد و سرانجام پس از ممنوع الخروج شدن و احضارهای مکرر در یک دادگاه چند دقیقه ای او متهم به همکاری با دول متخاصم شده و سپس راهی بند سیاسی زندانیان اوین می شوپد برای تحمل شش سال حبس تعزیری.
خانواده را دعوت به سکوت می کنند
کبری پارساجو می گوید از من خواسته بودند با رسانه ها مصاحبه نکنم تا آنها نیز بتوانند در سکوت خبری همسرم را متقاعد به همکاری کند. حتی به وکیل تسخیری ام گفته بودند تا به من اعلام کند که اگر با رسانه ها صحبت کنم همسرم اعدام می شود. ولی من نمی توانستم اطمینان کنم. آنها اینقدر در طول این چند ماه به ما دروغ گفتند که دیگر امیدم را به آزادی همسرم از دست دادم و تصمیم گرفتم با رسانه ها گفتگو کنم و از این طریق از مردم و مسولان کمک بخواهم تا همه بدانند به همین راحتی همسرم را گروگان گرفته اند و تمام زندگی ما را نابود کردند. خودشان این همه تبلیغ می کنند که ایرانیان خارج از کشور برگردند ایران، ما الان برگشتیم ایران بدون اینکه همسرم هیچ کاری علیه کشورش کرده باشد چرا باید الان گرفتار شود؟ ما برگشتیم ایران که خانواده مان را ببینیم چرا این کار را با ما کردند؟ وقتی به آنها می گوییم همسر من اهل علم و دانش است و کایر به سیاست ندارد و ما فطق برای دیداتر با خانواده برگشتیم می گویند ایرانیان خارج کشور به شرطی که جاسوسی نکرده باشند می توانند برگردند! آنها حتی به ما اجازه و فرصت اینکه وکیل بگیریم را ندادند و خودشان برای ما وکیل تسخیری گرفتند که وکیل آنها فردی بود به نام آقای غفاری که بارها از ما خواست سکوت کنیم و با کسی در این مورد حرفی نزنیم. حالا خیلی راحت و بدون هیچ مدرکی اتهام جاسوسی به همسرم می زنند فقط به اتهام اینکه حمید با آنها همکاری نکرده است.
در تمام این مدت تنها پاسخی که بعد از پیگیری های م از وزارت اطلاعات و معاون دادستان، آقای خدابخشی و دیگر مسولان شنیده ام این بود که «ما هر کاری دلمان بخواهد می کنیم». پس امنیت ما چه می شود؟ یعنی به همین راحتی می گویند برگردید ایران و بعد که می گویم همسرم هیچ کاری علیه کشورمان نکرده به همین راحتی بیاد او را بیاندازند زندان و کسی هم پاسخگوی ما نباشد؟ من و همسرم هیچ کاری علیه کشورمان نکردیم فقط همسرم دلیلی نمی دید که به خواسته آنها گوش کند و با وزارت اطلاعات همکاری کند چرا باید زندگی ما را نابود کنند؟ هم من و هم همسرم هر دو دانشجوی دکترا بوده ایم الان چه باید بکنیم؟ آیا کسی صدای ما را در میان مسولان می شوند تا بگوید اگر همین بلا سر یکی از فرزندان شان می افتاد که وقتی از خارج کشور برگردند تمام زندگی و آینده شان را به همین شکل به هم بریزند آیا باز هم واکنش مسولان سکوت خواهد بود؟ مگر می شود در این کشور کسی صدای ما را نشنود؟
همه چیز از یک تلفن ناشناس شروع شد
وقتی بعد از سه سال وارد ایران شدیم اصلا تصور نمی کردیم برای مان مشکلی پیش بیاید ولی فقط پنج روز بعد، یک شماره ناشناسی روی موبایل همسرم افتاد و سپس از طریق همین تلفن از حمید خواستند به قسمت درِ مراجعین وزارت اطلاعات در تهران برود. حمید دلیلش را پرسید؟ گفتند فقط یک سئوال و جواب ساده است. همسرم که رفت از او درباره فعالیت هایش در بلژیک پرسیدند و بعد گفتند شما در یک تحصن اعتراضی جلوی سفارت ایران در بلژیک شرکت کرده بودید. همسرم گفت پاسخ منفی داد ولی آنها ادامه دادند و به همسرم گفتند اگر شما با ما همکاری کنید ما هم قول می دهیم به محض اینکه به ایران برگشتید کمک کنیم که هم خودتان و هم همسرتان عضو هیات علمی یکی از دانشگاه های ایران شوید. حمید هم مخالفت کرد و آنها هر چه گفتند حمید هم پاسخ داد که علاقه ای به این کار ندارد.
آنها دیگر تماسی با همسرم نگرفتند ولی در هنگاه خروج از ایران به ما در فرودگاه گفتند که حمید ممنوع الخروج است. به محض آنکه برگشتیم خانه پدر من و به ما از وزارت اطلاعات زنگ زدند و حمید را احضار کردند. من هم همراهش و پشت در نشستم. ساعت های طولانی گذشت نزدیک به ۵ یا ۶ ساعت ولی از همسرم خبری نبود. وقتی من رفتم سراغ همسرم را گرفتم آنها گفتند حمید بی ادبی کرده ما برای اینکه او را ادب کنیم امشب همینجا او را نگه می داریم. شما هم فردا ساعت ۸ بیایید دنبال همسرتان.
فردا صبح رفتم پاسخی ندادند و بعد هم چندین روز مین مسیر وزارت اطلاعات و اوین را هی رفت و آمد کردم و پاسخی نمی دادند که همسرم کجا هست. تا اینکه بلاخره خودشان با ما تماس گرفتند و به من هم گفتند بیا وزارت اطلاعات. از من هم در مورد فعالیتم پرسیدند در مورد تاریخ های رفت و آمد مان به ایران که من هم گفتم ما سال ۸۸ رفتیم و الان آمده ایم برای دیدار با خانواده مان. مدام می خواستند به من بگویند که شما و همسرت جاسوسی می کردید و ما حتی آدرس رستوران ها و هر جایی که می رفتید رو داریم و می دانیم که شما بی حجاب بودید و بعد هم به من گفتند شما هم باید بنویسی با همسرت برای چند تا سازمان جاسوسی که من اصلا اسم شان را هم یک بار نشینده بودم همکاری داشتید. گفتم آخر چه همکاری ؟ با کی؟ من و همسرم فقط مقاله های علمی نوشتیم ما اصلا کار سیاسی نکردیم که حالا بخواهیم بنویسیم که با هم همکاری کردیم. مرا هم تهدید به بازداشت کردند ولی آخر من کاری نکرده بودم و اصلا نمی دانستم چه چیزی باید بنویسم. این روزها هم که دارم مصاحبه می کنم فقط به این امید هستم که کسی صدای ما را بشنود.
ملاقات پشت شیشه
کبری پارسا جو می گوید برای ملاقات حضوری با همسرم هم دچار مشکل شده ام. چون برای ملاقات حضوری باید از معاون دادستان نامه می گرفتم اما وقتی حکم همسرم صادر شد و من ناگزیر سکوتم را شکستم و شروع به مصاحبه و اطلاع رسانی کردم معاون دادستان هم گفت چون با رسانه ها مصاحبه کرد دیگر فرصت ملاقات حضوری به شما نمی دهیم.
وکیل تسخیری
من اصلا اسم گروه های مخالف نظام و سازمان های که گفتند باید اعتراف کنید با آنها همکاری کردید را نمی شناختم؟ بعد که حکم همسرم همکاری با دولت متخاصم شد به آقای صواتی هم گفتم اینها یعنی چی؟ دولت متخاصم کدام است و مدارک شما چیست. به او گفتم من باید وکیل بگیرم ولی خود ایشان گفت خودمان برای تان وکیل می گیریم که گرفتند . خودشان شماره وکیل را دادم و هر بار هم که تماس گرفتم با وکیل ایشان مرتب می گفت که به همسرتان بگویید که لجبازی نکند زندگی تان را خراب می کنند و بعد مرا از اعدام ترساند. بارها گفت که اگر لجبازی کنید همسرت اعدام می شود. همین باعث ترسم شد که بارها می گفت مراقب باشید با هیچ خبرنگاری مصاحبه نکنید که حمید را اعدام می کنند. ما هم هیچ مصاحبه ای نکردیم تا اینکه دادگاه همسرم برگزار شده و در همین دادگاه ده دوازده دقیقه ای وکیل هیچ دفاعی نکرد و آنها هم بعد از دادگاه همسرم را با دستبند بردند زندان. من هم که هر چقدر حرف می زدم قاضی صلولتی می گفت کاری نکنید خودت را هم بازداشت کنیم.
شکنجه روحی ؛ طلاق غیابی
همسرم کتک نخورد و شکنجه نشد اما چه چیزی بدتر از این است که تا مدت ها نگذاشتند من همسرم را ببینم و در همین مدت به حمید گفتند که همسرت تقضای طلاق غیابی کرده. این فشار روحی روی حمید بود و فکر من در اثر فشارهای سیاسی او را ترک کردم. روزی هم که بلاخره موفق به ملاقات با همسرم شدم او خیلی لاغر و شکسته شده بود و با گریه گفت فکر می کردم به خاطر فشارهایی که به تو وارد شد برگشتی بلژیک و درخواست طلاق دادی. گفتم شاید شکنجه ات کردند و مجبور شدی ترکم کنی که به درست برسی. این فشارها و اصرار برای اینکه از او بخواهند اعتراف بگیرند که جاسوسی کرده خیلی حمید را اذیت کرد. زندگی ما را به هم زدند. در حالی که ما هیچ کاری نکردیم و حالا حتی اجازه نمی دهند همسرم با قید با وثیقه بیاید بیرون که برود دکترایش را تمام کند. بعد هم که در خواست آزادی با وثیقه می کنیم می پرسند پس پول وثیقه را چه کسی می خواهد به شما بدهد؟ ما خیلی اذیت شدیم و واقعا نمی دانیم باید چه کار کنیم؟ چقدر راحت با زندگی و آینده مان دارند بازی می کنند و هر چقدر فریاد می زنم حتی یک مقام مسوول به دادم نمی رسد و به ما نمی گوید که الان ما باید چکار کنیم؟ من از تمام کسانی که دل شان برای کشور می سوزد تقاضا می کنم صدای ما را بشنوند و کمک کنند ما از این گرفتاری نجات پیدا کنیم و به درس و زندگی مان برگردیم. مدام چشم ام به در و زنگ تلفن است تا شاید کسی بخواهد گره از کار ما باز کند ما فقط دانشجو بودیم این ظلم است که بدون هیچ مدرکی زندگی ما را به هم بریزند.
متاسفانه رسانه های بزرگتر در مورد حمید بابایی سکوت کردند. موج خبررسانی و در عین حال همدلی که پس از بازداشت ساجده عرب سرخی و احضار هر باره ی سراج میر دامادی و بازداشت صمد خطیبی پس از بازگشت به ایران در رادیو فردا و بی بی سی و رسانه های بزرگتر و همین شبکه های اجتماعی ایجاد شد، مسولان را وادار به پاسخگویی کرد و آنها خیلی زود یا آزاد شدند و یا در مورد پرونده های شان اطلاع رسانی در رسانه ها صورت گرفت اما در مورد حمید بابایی شک و تردید های کسانی که می گویند چرا میان این همه دانشجو او را گرفتند و چرا یکی دیگر را نگرفتند و چرا تا به حال سکوت کردند و سوال هایی از این دست موجب شد که صدای او آنگونه که باید بلند نشده است.
فقط یک نفر صدای ما را بشنود و از این گرفتاری نجات مان دهد
این عکس حمید بابایی است از پشت شیشه های اتاق ملاقات. او زندانی بند ۳۵۰ زندان اوین است.
شش سال حبس تعزیری و ۴ سال حبس تعلیقی یعنی ده سال حکم زندان تصمیمی است که قاضی صلواتی رئیس شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب برای حمید بابایی، دانشجوی ایرانی دوره ی دکترای دانشگاه لیژ بلژیک صادر کرده است.
کبری پارساجو، همسر حمید بابایی در مصاحبه ای با مسیح علی نژاد می گوید که او به همراه همسرش حمید بعد از انتخابات سال ۹۲ در مرداد ماه تصمیم می گیرند که برای با دیدار با خانواده و اقوام به ایران سفر کنند اما پس از ورود به ایران حمید به وزارت اطلاعات احضار می شود و آنها نیز از او می خواهند که با وزارت اطلاعات همکاری کند اما حمید درخواست آنان را نمی پذیرد و سرانجام پس از ممنوع الخروج شدن و احضارهای مکرر در یک دادگاه چند دقیقه ای او متهم به همکاری با دول متخاصم شده و سپس راهی بند سیاسی زندانیان اوین می شوپد برای تحمل شش سال حبس تعزیری.
خانواده را دعوت به سکوت می کنند
کبری پارساجو می گوید از من خواسته بودند با رسانه ها مصاحبه نکنم تا آنها نیز بتوانند در سکوت خبری همسرم را متقاعد به همکاری کند. حتی به وکیل تسخیری ام گفته بودند تا به من اعلام کند که اگر با رسانه ها صحبت کنم همسرم اعدام می شود. ولی من نمی توانستم اطمینان کنم. آنها اینقدر در طول این چند ماه به ما دروغ گفتند که دیگر امیدم را به آزادی همسرم از دست دادم و تصمیم گرفتم با رسانه ها گفتگو کنم و از این طریق از مردم و مسولان کمک بخواهم تا همه بدانند به همین راحتی همسرم را گروگان گرفته اند و تمام زندگی ما را نابود کردند. خودشان این همه تبلیغ می کنند که ایرانیان خارج از کشور برگردند ایران، ما الان برگشتیم ایران بدون اینکه همسرم هیچ کاری علیه کشورش کرده باشد چرا باید الان گرفتار شود؟ ما برگشتیم ایران که خانواده مان را ببینیم چرا این کار را با ما کردند؟ وقتی به آنها می گوییم همسر من اهل علم و دانش است و کایر به سیاست ندارد و ما فطق برای دیداتر با خانواده برگشتیم می گویند ایرانیان خارج کشور به شرطی که جاسوسی نکرده باشند می توانند برگردند! آنها حتی به ما اجازه و فرصت اینکه وکیل بگیریم را ندادند و خودشان برای ما وکیل تسخیری گرفتند که وکیل آنها فردی بود به نام آقای غفاری که بارها از ما خواست سکوت کنیم و با کسی در این مورد حرفی نزنیم. حالا خیلی راحت و بدون هیچ مدرکی اتهام جاسوسی به همسرم می زنند فقط به اتهام اینکه حمید با آنها همکاری نکرده است.
در تمام این مدت تنها پاسخی که بعد از پیگیری های م از وزارت اطلاعات و معاون دادستان، آقای خدابخشی و دیگر مسولان شنیده ام این بود که «ما هر کاری دلمان بخواهد می کنیم». پس امنیت ما چه می شود؟ یعنی به همین راحتی می گویند برگردید ایران و بعد که می گویم همسرم هیچ کاری علیه کشورمان نکرده به همین راحتی بیاد او را بیاندازند زندان و کسی هم پاسخگوی ما نباشد؟ من و همسرم هیچ کاری علیه کشورمان نکردیم فقط همسرم دلیلی نمی دید که به خواسته آنها گوش کند و با وزارت اطلاعات همکاری کند چرا باید زندگی ما را نابود کنند؟ هم من و هم همسرم هر دو دانشجوی دکترا بوده ایم الان چه باید بکنیم؟ آیا کسی صدای ما را در میان مسولان می شوند تا بگوید اگر همین بلا سر یکی از فرزندان شان می افتاد که وقتی از خارج کشور برگردند تمام زندگی و آینده شان را به همین شکل به هم بریزند آیا باز هم واکنش مسولان سکوت خواهد بود؟ مگر می شود در این کشور کسی صدای ما را نشنود؟
همه چیز از یک تلفن ناشناس شروع شد
وقتی بعد از سه سال وارد ایران شدیم اصلا تصور نمی کردیم برای مان مشکلی پیش بیاید ولی فقط پنج روز بعد، یک شماره ناشناسی روی موبایل همسرم افتاد و سپس از طریق همین تلفن از حمید خواستند به قسمت درِ مراجعین وزارت اطلاعات در تهران برود. حمید دلیلش را پرسید؟ گفتند فقط یک سئوال و جواب ساده است. همسرم که رفت از او درباره فعالیت هایش در بلژیک پرسیدند و بعد گفتند شما در یک تحصن اعتراضی جلوی سفارت ایران در بلژیک شرکت کرده بودید. همسرم گفت پاسخ منفی داد ولی آنها ادامه دادند و به همسرم گفتند اگر شما با ما همکاری کنید ما هم قول می دهیم به محض اینکه به ایران برگشتید کمک کنیم که هم خودتان و هم همسرتان عضو هیات علمی یکی از دانشگاه های ایران شوید. حمید هم مخالفت کرد و آنها هر چه گفتند حمید هم پاسخ داد که علاقه ای به این کار ندارد.
آنها دیگر تماسی با همسرم نگرفتند ولی در هنگاه خروج از ایران به ما در فرودگاه گفتند که حمید ممنوع الخروج است. به محض آنکه برگشتیم خانه پدر من و به ما از وزارت اطلاعات زنگ زدند و حمید را احضار کردند. من هم همراهش و پشت در نشستم. ساعت های طولانی گذشت نزدیک به ۵ یا ۶ ساعت ولی از همسرم خبری نبود. وقتی من رفتم سراغ همسرم را گرفتم آنها گفتند حمید بی ادبی کرده ما برای اینکه او را ادب کنیم امشب همینجا او را نگه می داریم. شما هم فردا ساعت ۸ بیایید دنبال همسرتان.
فردا صبح رفتم پاسخی ندادند و بعد هم چندین روز مین مسیر وزارت اطلاعات و اوین را هی رفت و آمد کردم و پاسخی نمی دادند که همسرم کجا هست. تا اینکه بلاخره خودشان با ما تماس گرفتند و به من هم گفتند بیا وزارت اطلاعات. از من هم در مورد فعالیتم پرسیدند در مورد تاریخ های رفت و آمد مان به ایران که من هم گفتم ما سال ۸۸ رفتیم و الان آمده ایم برای دیدار با خانواده مان. مدام می خواستند به من بگویند که شما و همسرت جاسوسی می کردید و ما حتی آدرس رستوران ها و هر جایی که می رفتید رو داریم و می دانیم که شما بی حجاب بودید و بعد هم به من گفتند شما هم باید بنویسی با همسرت برای چند تا سازمان جاسوسی که من اصلا اسم شان را هم یک بار نشینده بودم همکاری داشتید. گفتم آخر چه همکاری ؟ با کی؟ من و همسرم فقط مقاله های علمی نوشتیم ما اصلا کار سیاسی نکردیم که حالا بخواهیم بنویسیم که با هم همکاری کردیم. مرا هم تهدید به بازداشت کردند ولی آخر من کاری نکرده بودم و اصلا نمی دانستم چه چیزی باید بنویسم. این روزها هم که دارم مصاحبه می کنم فقط به این امید هستم که کسی صدای ما را بشنود.
ملاقات پشت شیشه
کبری پارسا جو می گوید برای ملاقات حضوری با همسرم هم دچار مشکل شده ام. چون برای ملاقات حضوری باید از معاون دادستان نامه می گرفتم اما وقتی حکم همسرم صادر شد و من ناگزیر سکوتم را شکستم و شروع به مصاحبه و اطلاع رسانی کردم معاون دادستان هم گفت چون با رسانه ها مصاحبه کرد دیگر فرصت ملاقات حضوری به شما نمی دهیم.
وکیل تسخیری
من اصلا اسم گروه های مخالف نظام و سازمان های که گفتند باید اعتراف کنید با آنها همکاری کردید را نمی شناختم؟ بعد که حکم همسرم همکاری با دولت متخاصم شد به آقای صواتی هم گفتم اینها یعنی چی؟ دولت متخاصم کدام است و مدارک شما چیست. به او گفتم من باید وکیل بگیرم ولی خود ایشان گفت خودمان برای تان وکیل می گیریم که گرفتند . خودشان شماره وکیل را دادم و هر بار هم که تماس گرفتم با وکیل ایشان مرتب می گفت که به همسرتان بگویید که لجبازی نکند زندگی تان را خراب می کنند و بعد مرا از اعدام ترساند. بارها گفت که اگر لجبازی کنید همسرت اعدام می شود. همین باعث ترسم شد که بارها می گفت مراقب باشید با هیچ خبرنگاری مصاحبه نکنید که حمید را اعدام می کنند. ما هم هیچ مصاحبه ای نکردیم تا اینکه دادگاه همسرم برگزار شده و در همین دادگاه ده دوازده دقیقه ای وکیل هیچ دفاعی نکرد و آنها هم بعد از دادگاه همسرم را با دستبند بردند زندان. من هم که هر چقدر حرف می زدم قاضی صلولتی می گفت کاری نکنید خودت را هم بازداشت کنیم.
شکنجه روحی ؛ طلاق غیابی
همسرم کتک نخورد و شکنجه نشد اما چه چیزی بدتر از این است که تا مدت ها نگذاشتند من همسرم را ببینم و در همین مدت به حمید گفتند که همسرت تقضای طلاق غیابی کرده. این فشار روحی روی حمید بود و فکر من در اثر فشارهای سیاسی او را ترک کردم. روزی هم که بلاخره موفق به ملاقات با همسرم شدم او خیلی لاغر و شکسته شده بود و با گریه گفت فکر می کردم به خاطر فشارهایی که به تو وارد شد برگشتی بلژیک و درخواست طلاق دادی. گفتم شاید شکنجه ات کردند و مجبور شدی ترکم کنی که به درست برسی. این فشارها و اصرار برای اینکه از او بخواهند اعتراف بگیرند که جاسوسی کرده خیلی حمید را اذیت کرد. زندگی ما را به هم زدند. در حالی که ما هیچ کاری نکردیم و حالا حتی اجازه نمی دهند همسرم با قید با وثیقه بیاید بیرون که برود دکترایش را تمام کند. بعد هم که در خواست آزادی با وثیقه می کنیم می پرسند پس پول وثیقه را چه کسی می خواهد به شما بدهد؟ ما خیلی اذیت شدیم و واقعا نمی دانیم باید چه کار کنیم؟ چقدر راحت با زندگی و آینده مان دارند بازی می کنند و هر چقدر فریاد می زنم حتی یک مقام مسوول به دادم نمی رسد و به ما نمی گوید که الان ما باید چکار کنیم؟ من از تمام کسانی که دل شان برای کشور می سوزد تقاضا می کنم صدای ما را بشنوند و کمک کنند ما از این گرفتاری نجات پیدا کنیم و به درس و زندگی مان برگردیم. مدام چشم ام به در و زنگ تلفن است تا شاید کسی بخواهد گره از کار ما باز کند ما فقط دانشجو بودیم این ظلم است که بدون هیچ مدرکی زندگی ما را به هم بریزند.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر