دلنوشته یک شهروند بهایی زندانی خطاب به مردم ایران
این ایام برایم یادآور آن دوران بود که به عنوان یک بهایی در همان دهه ۶۰ پس از دیپلم در دوران جنگ تحمیلی با اینکه بخاطر اعتقادم از ورود به دانشگاه محروم شدم امیدوارانه نسبت به رفع سوء تفاهمها و بخاطر عشقی که به
سرزمینمان داشتم به خدمت سربازی رفتم و غیر از سه ماه اولیه آموزشی، مدت ۲۱ ماه در جبهه جنگ بودم تا دین خودم را به مملکتمان ادا کنم و میخواستم که من هم به عنوان یک بهایی، سهمی در دفاع از وطنمان داشته باشم و عملا نشان دهم که اگر چه از دانشگاه مرا راندند اما من این مرز و بوم را فدا نخواهم کرد و از خاکش، امنیتش و سربلندیاش دفاع خواهم کرد. مگر من و سایر همرزمانمان در جبهه، آرزویی جز آرامش و امنیت و عزت ایران عزیزمان داشتیم؟ لاوالله.
اما چه شد که پس از صلح و آرامش در مملکت، امیدهای من برای رفع سوء تفاهمات و تبعیضات به تحقق نپیوست؟ و چرا تا نسل پس از من یعنی تا زمان حال نیز ادامه یافت؟ آیا میتوانی حس کنی که چقدر سخت است که به وطنت عشق بورزی، اما هموطن تو، تو را پس بزند و از حقوق اولیهات محروم نماید؟ مثل اینست که تو در خانه خودت باشی اما اهل خانه، تو را از خود ندانند و تو را محروم نمایند، آن وقت تو احساس غربت نمیکنی؟
ادامه در لینک زیر:

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر