ﻣﺴﺠﺪﯼ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﻭﺍﻣﺎﻡ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺁﻥ ﻣﺴﺠﺪ ﺩﺭ ﺧﻄﺒﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﻋﺎ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ ﺯﻟﺰﻟﻪ ﺍﯼ ﺑﻔﺮﺳﺖ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﺷﻮﺩ.
ﺭﻭﺯﯼ ﺯﻟﺰﻟﻪ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻣﺴﺠﺪ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﻓﺮﻭ ﺭﯾﺨﺖ ﻭ میخانه ﻭﯾﺮﺍﻥ ﺷﺪ.
ﺻﺎﺣﺐ میخانه ﻧﺰﺩ ﺍﻣﺎﻡ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﺩﻋﺎ ﮐﺮﺩﯼ میخانه ﻣﻦ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﺷﻮﺩ، ﭘﺲ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﺴﺎﺭﺗﺶ ﺭﺍ ﺑﺪﻫﯽ!
ﺍﻣﺎﻡ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﮔﻔﺖ ﻣﮕﺮ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺷﺪﯼ! ﻣﮕﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﻋﺎﯼ ﻣﻦ ﺯﻟﺰﻟﻪ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﻭ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﺍﺕ ﺧﺮﺍﺏ ﺷﻮﺩ! ﭘﺲ ﺑﻪ ﻧﺰﺩ ﻗﺎﺿﯽ ﺭﻓﺘﻨﺪ.
ﻗﺎﺿﯽ ﺑﺎ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭﻋﺠﺒﻢ ﮐﻪ ﺻﺎﺣﺐ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﯼ ﺗﻮ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ، ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ﮐﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﻫﺴﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﯼ!
نویسنده: ناشناس / فرستنده: آریا
(این متن در اینترنت به صادق هدایت منتسب شده است که من منبع موثقی در تایید آن نیافتم و دوستان در کامنت ها اشاره کردند که حکایتی است که پائولو كوئيلو در یکی از کتاب هایش ذکر کرده که از حکایت های عامه مردم افغانستان الهام گرفته است)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر