برای فرزاد کمانگر و همه معلمان در راه اموزش انسانیت

برای فرزاد کمانگر و همه معلمان در راه اموزش انسانیت

جستجوی این وبلاگ

۲۴.۱۲.۹۳

آخرین صحنه زندگی دو انسان


این مرد اسمش «عمر خاور» بود. او بازیگر تئا‌تر بود. اما این تصویر، صحنه‌ای از یک تئا‌تر نیست؛ آخرین صحنه زندگی دو انسان است. و کادر آنقدر بزرگ نیست که پنج هزار زن و مرد و کودک دیگری را که کمی آنطرف‌تر روی زمین آرام گرفته‌اند به تصویر بکشد. پنج هزار انسانی که دقیقا ٢٧ سال پیش در چنین روزهايى در حلبچه بمباران شیمیایی شدند. بمبارانی که تنها بخشی از عملیات بزرگتری تحت عنوان «انفال» بود. انفالی که سوره‌ای از قرآن است و صدام از دل آن، قتل عام کرد‌ها را تاویل و توجیه می‌کرد.
میوه عجیبی است سیب. اگر برای آدم و حوا، بهانه‌ای برای اخراج از بهشت و تبعید به دنیا بود، برای کرد‌ها، نمادی از اخراج از دنیا و تبعید به گورستان است. بوی سیب، آخرین بویی بود که پنج هزار انسان در حلبچه، به مشامشان خورد. و با آن مسموم شدند. شیمیایی شدند و قتل عام شدند.
بعد‌ها، ورق برگشت. آمریکا، به عراق حمله کرد. صدام اسیر شد. و اینبار جلال طالبانی، فراری دیروز و رئیس جمهور امروز بود که می‌توانست با امضای خود، صدام را روانه گورستان کند. اما «مام جلال» ساده و مختصر گفت: من حکم اعدام هیچ انسانی را امضا نمی‌کنم. و امضا نکرد و دیگران امضا کردند و صدام اعدام شد.
به معصومیت این نوزاد نگاه کنید. و شهری را مجسم کنید که در یک روز تبدیل به گورستان دسته جمعی شد. آدونیس حق داشت اگر می‌گفت: «کرد‌ها هرگز نمی‌توانند قرآن را ختم کنند. چون به محض اینکه به سوره انفال می‌رسند، توقف می‌کنند.» و می میرند...

هیچ نظری موجود نیست: