«در فرودگاه گيت بازرسی را رد كردم؛ساک را داخل ريل بار گذاشتم و خودم از گيت عبور كردم. هيچ آلارمی داده نشد؛ ماموران زن با فرياد كشيدن همه را به پشت نوار زرد رديف كرده بودند؛ يكی از آن ماموران كه روی صندلی لم داده بود و گفت بيا جلو! مانند يک مرد چنان بدنم را مالش داد و چندشم شد كه فريادم را بر سرش آوار كردم. به او گفتم ٤ سال در يک كشور با مردمی به قول شما كافر زندگی كردم و هرگز كسی با من چنين نكرد؛ رفتارت مصداق بارز خشونت و تعرض است؛ باتوم بازرسیات كجاست؟ چه كسی به تو حق لمسكردن بدن من را داده است؟
و او تنها در چشمانم نگاه كرد و گفت برو! برو! برو ! تا برادران حراست را صدا نكردم...»
و او تنها در چشمانم نگاه كرد و گفت برو! برو! برو ! تا برادران حراست را صدا نكردم...»
ــ هنگامه شهیدی، روزنامهنگار

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر