
«بیشتر طرحهایم سرخروسی است که بدن ندارد و چشمهایش باز است. یکی از نقاشیها که خیلی روی آن حساس بودند، دیواری بود که بالای آن آسمان بود و روی دیوار اعلامیه زده شده بود و روی اعلامیه سر یک خروس بود که پایین آن نوشته بودم: "خروسی بهنام سحر ناپدید گشته است از یابنده تقاضا میشود آن را به مردم تحویل دهد." درباره این طرح زیاد بازجویی شدم و نوشتم که منظورم از سحر بیداری است و خروسی که سرش از بدنش جدا شده در حقیقت نماد بیداری است و با وجود اینکه سرش از بدنش جدا شده اما همچنان زنده و بیدار است.»
جملات بالا، توضیحات آتنا فرقدانی است از طرحهای سیاسی و اجتماعیاش. شهریور سال گذشته مأموران امنیتی آتنا را در خانه پدریاش بازداشت و روانه زندان کردند. این بازداشت بعد از آن صورت گرفت که وی در طرحی با ذغال بر روی صفحهاش به انتقاد از طرح نمایندگان مجلس شورای اسلامی درباره تصویب قانون ممنوعیت وازکتومی و توبکتومی پرداخته بود. بعدها او در اینباره گفت: «این طراحی را که با ذغال کشیده بودم و در صفحه فیسبوکم گذارده بودم… اولین برگهای بود که در بازجوییهایم، پیش رویم قرار داده شد و یکی از دلایل ممنوعیتم برای ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد رشته نقاشی دانشگاه الزهرا گردید… و یکی از اتهاماتم را رقم زد: توهین به نمایندگان مجلس شورای اسلامی از طریق مهارت نقاشی و نشر آن در فضای مجازی.»
در یکی از روزهای انفرادی و در دستشوییهای زندان، آتنا دو لیوان کاغذی در سطل زباله پیدا کرد. آنها را برداشت و به شوق نقاشی زیر لباساش مخفی کرد. دقایقی نگذشته بود که مأموران بند به سلولش حمله کردند و با خشونت زیاد او را برهنه کردند. آتنا که تازه فهمیده بود برخلاف گفتههای قبلی مأموران بند، دوربینهای دستشویی و حمام، باعث این اتفاق شدهاند، شرایط روحی و روانیاش از اینکه در تمام این مدت کسانی شاهد او و بقیه همبندیهایش بودهاند بههم ریخت.
این اتفاق فرقدانی را برای ادامه اعتصاب غذایش مصممتر کرد. او خواستار این بود که بر اساس قانون تا زمان دادگاهاش باید از زندان آزاد شود. اعتصاب غذا باعث وخامت شرایط جسمی فرقدانی شده بود: «وقتی اعتصاب غذا کرده بودم به شدت لاغر و ضعیف شده بودم و داشتم هوشیاریام را از دست میدادم و زندانبانان ترسیده بودند. حتی من را دوباره به سلول غنچه فرستادند تا اگر اتفاقی برایم افتاد او خبرشان کند، تا اینکه یکروز آمدند من را با همان دمپایی و وضعیتی که بودم سوار ماشین کردند و در تمام مدت چشمبند به چشمم بود. من را بردند در یک ساختمانی که بعد متوجه شدم دادگاه انقلاب است و بعد من را به اتاقی بردند که قاضی صلواتی در آن بود و متوجه شدم قاضی پرونده اوست. خود صلواتی وقتی حال و روزم را دید، پرسید: "چرا این شکلی شدی؟" و گفت: "با وثیقه میخواهیم آزادت کنیم اما دوباره برای دادگاه برگردی."» ..
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر