هر عکس میتواند یک روایت در دل خود داشته باشد، هر گوشه یک عکس میتواند زاویهای از یک داستان واقعی را که در تصویر دیده نمیشود، نشان دهد. در هشتمین سالگرد زلزله بم، تصاویر این شهر چه حکایتی در دل دارند؟ قانون ، رضا جمیلی، : بم لرزید و صدای مهیبش را همه جهانیان شنیدند. شهر به تلی از خاک و آه تبدیل شد. گذشت آن روز و آن لحظه و 8 سال دور شدیم از حادثه؛ زندگی و آدمهایش اما هنوز در بم
نفس میکشند؛ شهر اما آنی نیست که وعده دوباره ساختنش را داده بودند. در عکسهای همکاری که در سالروز این تلخلرزه، روزگار بمیان را به تصویر کشیده، خیلی نکتهها میتوان دید، ولی افسوس که هرچه بیشتر دیده تیز کنید تلخیهای بیشتری خواهید دید...
خانهای بوده... با حیاطی و هیاهوی بچهها، خانهای با نخلستانی آباد در پسزمینهاش... حالا تنها درِ خانه به جا مانده که رو به یک خرابه باز است... لباسهای روی بند نشانهای از یک زندگی است. یک شیر آب و یک کابل برق تمام امکانات اساسی این«خانه» را تشکیل میدهند. بلوکهای سیمانی، بدون سیمان روی هم چیده شدهاند و تنها با چند مشت گچ همدیگر را گرفتهاند تا بر سر صاحبخانه آوار نشوند؛ چند ریشتر را تاب میآورد این سرپناهی که در «بمِ بازسازیشده» حکم خانه را دارد؟! مکعبمستطیل فلزی گوشه سمت راست این عکس، سرویس بهداشتی خانوادهای است که در این کانکس تکافتاده میخواهند خاطره تلخ 8 سال پیش را فراموش کنند. کولر آبی که روی بشکهای استوار شده، گرمای تابستانِ بم را در این زمستان سرد به یاد میآورد. کودک اما میخندد؛ بم هنوز زنده است. تمام تلاش دستانی که از هیچ، یک خانه ساخته را میتوان در این عکس دید؛ سقف اتاقک گوشه سمت راست با بلوکهایی که روی آن گذاشته شده محکم شده است... بینظمی چینش دیوار و سستیاش که از تصویر بیرون میزند وقتی با چارچوب درب خانه و از آن مهمتر دری که نقشش را یک زیلوی تکهپاره بر عهده دارد، جمع میشوند، بلند فریاد میزنند: میخواهم خانهای داشته باشم! دیواری که هر تکهاش یک رنگ و یک جنس دارد... حریمی است برای خانوادهای که آن سوی این «دیوار» روزگار میگذرانند. بم را دوباره میسازیم؛ یکی از صدها وعده دادهشده... این خانه اما، فردای روز زلزله را میماند، بی هیچ تغییری. بم را به نخلهایش میشناختیم؛ در انتهای تصویر، گردنِ شکسته نخل گویا بر ویرانی خانهای میگرید که حالا جایش را کانکسِ نویِ سمت راست عکس پُر کرده است. مجامع...؟ بقیه تابلو از بین رفته است، تنها میتوان فهمید 8 سال و یک روز پیش یک اداره دولتی یا یک نهاد صنفی در این ساختمان بروبیایی داشته... پدر خانواده یا پدربزرگی که در غیاب پدر، سرپرست نوههایش شده... از سختی روزگار میگوید یا خاطرهای را با شور بازگو میکند؟ چهره بچهها، یخچال خالی و بدون درِ توی عکس هیچ شوری ندارند اما! آنتن تلویزیون که با چوبی برپا شده، حکایت غریبتری دارد: اگر کسی سختروزیِ ما را نمیبیند، بگذار ما خوشیهای دیگران را ببینیم... سرد است، پدر با دستانی در جیب به آینده این پسرک شیطان و خندان میاندیشد. فردا روز دیگریست... سرمای زمستانِ کویر را بدون گاز و نفت باید به آتشی کوچک پناه برد... شما فکر میکنید «سازه» کجومعوج سمت چپ تصویر چیست؟!  یک تایر و یک عروسک و یک جمع کودکانه برای بازی کردن؛ تصویر اما به شکل بیرحمانهای خلوت است. در آستانه فصلی سرد؛ دخترک پرده را کنار زده و چشماندازی را مینگرد که برای او طعم فقر، مشقت و گم شدن زنانهگیاش را دارد. اسکلتهایی که بعد از 8 سال هنوز ساختمان نشدهاند. زیر سایه ساختمانی که قرار است شهر را چهرهای نو بدهد؛ میوهفروش بساطش را پهن میکند تا روز دیگری را آغاز کند. ساختمان سمت چپ، یک سفیدکاری میخواهد و دروپنجره و اگر دلودماغی باشد، نمایی برای زیباتر شدن. نخلی که در پیشزمینه کاشته شده، امید میدهد به فرداهای بم. تصویری که از زلزله امسال ژاپن در ذهن من مانده، ماشینی بود که در خروش سیلی دیوانهوار، زیر پایه پلِ یک اتوبان گیر کرده بود، مطمئنم آن ماشین اکنون آنجا نیست. باید بعضی چیزها را فراموش کرد؛ ویرانی را، وحشت زلزله را... نشانههای آنها را باید از چهره خسته شهر پاک کرد. مسئولی باید یک وعده کمتر بدهد و بعد از 8 سال این ماشین لهشده از آوار را از پیشِ چشم بمیها دور کند. نسیم 28 ساله بود و نسرین 26 ساله؛ اگر 5/10/1382 «در اثر زلزله شهر بم» خانه آوار نشده بود. سجاد، مریم، حمیده و فائزه... امروز 8 سال از لحظه کوتاه وحشت شما گذشت؛ شهرتان اما هنوز نفس میکشد، اگرچه کمرمق... |
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر